تبليغاتX
محبان فاروق
نظری که میدهید باید با منطق باشد وگر نه بی ادبی در این وبلاگ جایی ندارد

آل بیت...همسران پیامبر یا فرزندانش؟- شبهه3

استاد می گوید: محدث بزرگ اهل سنت – جلال الدین سیوطی- از رسول خدا نقل  نموده است : گامهای فرد در روز قیامت حرکت نمی کند تا اینکه از چها چیز از او پرسش نشود : از عمرش که آن را در چه راهی مصرف کرده ، از بدنش که آن را در چه راهی به زحمت انداخته ، و از مالش که ان را چگونه خرج و از کجا کسب کرده و از محبت ما اهل بیت( احیاء المیت – سیوطی/115)شما که اهل بیت را زنان پیامبر می دانید مگر زنان پیامبر مثل عایشه چه خوبی در حق شما کرده است که باید محبت او را در دل داشته باشید . شما فرزندانتان را جزو خانه تان به حساب نمیآورید؟ که اهل بیت خانه( بیت) را فقط همسرانتان می دانید پس فرزندان چه می شوند؟ اصلا چرا در صلوات هایتان می گویید " آل محمد" چون آل یعنی خاندان اعم از همسر و فرزند و ..نمی خواهید که بگویید اینجا هم هم منظور زنان پیامبر هستند؟

دانشجو پاسخ می دهد: سبحانک الله هذا بهتان عظیم. این بهتان بزرگی است...کجا و چه کسی بیان داشته که منظور از آل پیامبر فقط همسران اوست این قضاوت و حکم یک جانبه نتیجه عدم درک سخنان مقابل و پافشاری بر فکر و مرام خود است...


بقیه اش رو هم ببین
+ افزوده شده چهارشنبه 1388/03/27ساعت 10:32 به همت محمدامین  | 

مرگ جاهلیت در عدم شناخت امام - شبهه 2

 

استاد می گوید: پیامبر فرمودند: {من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلية}: كسي كه بميرد و امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است( بخاری در صحیح5/13) به نظر شما امام عصر حاضر شما کیست که انقدر شناختن او اهمیت دارد؟

دانشجو جواب می دهد: حدیثی با این الفاظ در کتب معتبر اهل سنت وجود ندارد و به این شکل حدیث موضوع است و اصلی ندارد.{ السلسلة الضعيفه جزء 5 ص 87}

من تعجب می کنم چگونه استاد آن را از صحیح بخاری می داند در حالی که لفظ احادیث وارده در صحیح بخاری به گونه ای دیگر است :

عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ عَنْ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ مَنْ كَرِهَ مِنْ أَمِيرِهِ شَيْئًا فَلْيَصْبِرْ فَإِنَّهُ مَنْ خَرَجَ مِنْ السُّلْطَانِ شِبْرًا مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً:

هر کس نسبت به ( موردی) از امیرش ناخوش بود صبر کند چون هر کس به اندازه وجبی از ( اطاعت) سلطان خارج شود همانند مرگ جاهلیت مرده است. 


بقیه اش رو هم ببین
+ افزوده شده چهارشنبه 1388/03/27ساعت 10:32 به همت محمدامین  | 

حدیث حوض و ارتداد صحابه!!- شبهه 1

استاد " تاریخ  اسلامی " رو به دانشجوی اهل سنت میگوید:

بزرگترین محدث اهل سنت – بخاری - از قول رسول اکرم (ص) نقل کرده است که درباره قیامت فرمودند: گروههایی ازامت اسلام در قیامت در کنار حوض کوثر بر من وارد شده، ملائکه مانع آمدن آنها می شوند، من می گویم : خدایا اصحابم( از رسیدن به من مانع شده اند) پاسخ گفته می شود : تو نمی دانی پس از مرگ تو آنها چه کرده اند، پس مانع آنها و نجات انها می کردند.

سوال : دقیقا بعد از فوت پیامبر چه اتفاقی افتاد؟پس رمز این نجات چیست؟ ( از نظر شما)

پاسخ دانشجو: استناد شیعه به این حدیث آغاز یک دسیسه برای تقویت نقطه نظر خودش در مورد صحابه کرام – رضی الله عنهم- می باشد کسانی که خداوند از آنان راضی بوده و آنان نیز از خداوند راضی اند( رضی الله عنهم و رضوا عنه)

شیعه بر اساس روایات جعلی که در کتب معتبرشان آمده اعتقاد به ارتداد صحابه بعد از فوت پیامبر دارند و مجموع مومنان را در اقلیتی معدود که از شمار انگشتان دست تجاوز نمی کنند منحصر می کنند؟!


بقیه اش رو هم ببین
+ افزوده شده چهارشنبه 1388/03/27ساعت 10:30 به همت محمدامین  | 

توحيد به سه نوع، تقسيم می ‌شود كه عبارت است از:

اول: توحيد ربوبيت: ايمان آوردن به الله كه خالق و آفريننده همه موجودات است و تنها او مدبر و متصرف در همه چيز و هر كارى است، حال آنكه هيچ شريكى براى او وجود ندارد.

دوم: توحيد الوهيت: ايمان آوردن به الله بدين معنا كه وى تنها معبود بر حق است و هيچ شريكى ندارد، و اين همان مفهوم و معناى (لا إله إلاَّ الله) است، يعنى هيچ معبودى بر حق غير از خداوند يكتا نيست و وجود ندارد، و ديگر اينكه اخلاص داشتن در تمام عبادتها مانند: نماز، روزه، ووو… براى خداوند يكتا واجب است و نبايد هيچ نوع از انواع عبادت را براى غير خدا انجام داد، زيرا اين عمل نادرست و ناجايز است.

سوم: توحيد در اسماء و صفات خداوند يكتا: اين بدان معناست كه بايد به هر آنچه كه در ارتباط با اسماء و صفات الله در قرآن كريم و احاديث صحيح آمده است ايمان آورد، و آنها را براى او چنان اثبات كنيم كه توصيفش لايق به ذات وى ـ عز وجل ـ باشد، بدون آنكه در اين توصيف و اثبات، تحريفى [1]، يا تعطيلى [2] ، يا بيان چگونگى [3] ، و يا تشبيهى [4] راه يابد. همانگونه كه خداوند سبحان در سوره اخلاص می‌فرمايد: ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد﴾.

«(اى پيامبر ما به مردم) بگو: او همان الله است كه يكتا و بى همتا و همانند است، الله از همه موجودات بى نياز می‌باشد بگونه‌ای كه تمامى موجودات هستى به او نيازمند هستند، او فرزندى نزاده، و خودش هم زاييده نشده است (منحصر فرد و يكتا می ‌باشد) و هيچ كس و هيچ چيز همتا و هماورد و همانند او نيست».

و در آيه 11، سوره شورى خداوند خويش را اين چنين معرفى می‌كند: ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ﴾.

«هيچ چيزى همانند خداوند يكتا نيست، حال آنكه ـ به كردار، رفتار و نيات، بندگان ـ بسيار شنوا و بنيا است».

گروهى از دانشمندان و علماء توحيد را به دو دسته تقسيم كرده‌اند بدينصورت كه توحيد در اسماء و صفات را در توحيد ربوبيت ادغام كرده و هر دو را يكى دانسته‌اند. و اين امر مشكلى را پديد نمی‌آورد زيرا هر قسم كاملاً واضح و روشن می‌باشد.

انواع شرك:

1 ـ شرك اكبر.

2 ـ شرك اصغر.

3 ـ شرك مخفى و پنهانى.


بقیه اش رو هم ببین
+ افزوده شده سه شنبه 1388/03/19ساعت 16:40 به همت محمدامین  | 
الحمدلله،
از پيامبر صلى الله عليه و سلم روايت شده است كه فرمودند: "امت من به 73 فرقة تبتديل خواهد شد كه همه آنها در دوزخند بجز يك گروه" صحابه سؤال كردند كه: "كدام گروه نجات يابنده است؟" پيامبر صلى الله عليه و سلم فرمودند: "كسانى كه راه من و اصحاب را در پيش گيرند".
پس بطور عموم هر كس به قرآن و سنت نزديكتر باشد به راه نجات نزديكتر است.
مسئله ديگر اينست كه براى دريافتن حقيقت هر فرقه و يا گروهى، بايد مسلكشان را با قرآن و سنت تطبيق دهيم، اگر موافق بود پس راه آنها درست ميباشد و اگر مطابقت نداشت پس آن گروه منحرف هستند، در مورد وهابيت نيز بهمين منوال، بايست اقوال و افعالشان را با قرآن و سنت تطبيق دهيم، ولى تا آنجاييكه ملاحظه كرده ايم اين گروه اعمالشان را مطابق قرآن و سنت و با دليل انجام ميدهند، البته ناگفته نماند که كلمه "وهابيت" لقبى است كه دجل بازان به گروهى از اهل سنت نسبت داده اند ولى در واقع چنين مذهبى وجود ندارد، و اينجا لازم است كه براى روشن شدن اين مسئله بشرح مفصلترى از وهابيت و سلفيت بپردازيم:
نخست لازم است متوجه باشيد كه ما مسلمانان اهل سنت و جماعت در احكام و مسائل فقهي از يكي از چهار مذهب حنفي، مالكي، شافعي و يا حنبلي پيروي مي‏نمائيم و اساساً مذهب پنجمي بنام وهابيت يا هر اسم ديگري وجود ندارد. شايد سئوال شود: پس چگونه چنين نامي بر سر زبانها افتاده است؟ براي پاسخ به اين سئوال، به مقدمه‏اي كوتاه نياز داريم و آن اين است كه: در ميان مذاهب اربعه‌ي اهل سنت، مذهب حنبلي برخوردي صريح‏تر و شفاف‏تر از ديگر مذاهب نسبت به خرافات دارد. از سويي در زمان محمدبن عبدالوهاب رحمه الله بيشتر مردم از مسير صحيح عقيده‌ي توحيدي فاصله گرفته بودند و در وادي خرافات گام برمي‏داشتند. از ديگر سو ايشان كه از دانشمندان اهل سنت و جماعت و پيرو مذهب حنبلي بود بسيار صريح با خرافات و انحرافات مقابله نمود. دشمنان دين به پيروي از سياست شوم خود: (فَرِّقْ تَسُدْ : تفرقه بينداز و سروري كن) براي ايجاد تفرقه‌ي بيشتر بين مسلمين اقدامات محمدبن عبدالوهاب را مذهبي تازه ‏ناميدند و مسلمانان ناآگاه نيز به پيروي آنها از ظهور مذهبي نو سخن گفتند كه البته اين نامگذاري اصولاً درست نيست زيرا:
بقیه اش رو هم ببین
+ افزوده شده دوشنبه 1388/03/18ساعت 0:46 به همت محمدامین  | 

 یکی از دوستان پزشکم تعریف می کرد که او به بالین مریضی در اتاق بستری رفته بود...می گفت: مریض پیرمردی بود که سن و سالی زیادی داشت...روی تخت سفیدی دراز کشیده بود و همه صورتش از نور میدرخشید..دوستم می گفت: پرونده اش را خواندم : دیدم که بر روی او عمل جراجی قلب صورت گرفته است، به او نوعی بیماری کم خونی دست داده بود، طوری که به قسمتهایی از مغزش خون نمی رسید.

او در بیهوشی کامل به سر می برد و دستگاههای مخصوص به او متصل بودند...و بر روی دهانش دستگاه تنفس مصنوعی گذاشته شده بود که در هر دقیقه نه(9) نفس می زد.

یکی از فرزندانش همراه او بود...از او سوالاتی کردم و او به من جواب که پدرش چندین و چند سال در یکی از مساجد موذن بوده است...

به پیرمرد نگاه می کردم ...دستش را گرفتم ..چشمش را بالا زدم ..با او حرف زدم ولی او چیزی احساس نمی کرد ...وضعش واقعا وخیم بود ...پسرش به او نزدیک شد و در گوشش با او حرف می زد...می گفت: پدر..مادر خوب است برادران همه خوبند..دایی از سفر برگشته ...

پسر هم چنان با او حرف می زد و حال او هیچ تغییری نمی کرد....پیرمرد حرکتی نداشت و دستگاه هم چنان 9 نفس در یک دقیقه را نشان می داد.


بقیه اش رو هم ببین
+ افزوده شده دوشنبه 1388/03/18ساعت 0:44 به همت محمدامین  | 

عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ الْمُؤْمِنُ الْقَوِيُّ خَيْرٌ وَأَحَبُّ إِلَى اللَّهِ مِنْ الْمُؤْمِنِ الضَّعِيفِ وَفِي كُلٍّ خَيْرٌ احْرِصْ عَلَى مَا يَنْفَعُكَ وَاسْتَعِنْ بِاللَّهِ وَلَا تَعْجَزْ وَإِنْ أَصَابَكَ شَيْءٌ فَلَا تَقُلْ لَوْ أَنِّي فَعَلْتُ كَانَ كَذَا وَكَذَا وَلَكِنْ قُلْ قَدَرُ اللَّهِ وَمَا شَاءَ فَعَلَ فَإِنَّ لَوْ تَفْتَحُ عَمَلَ الشَّيْطَانِ { صحیح مسلم / رقم4816- سنن ابن ماجه و مسند احمد}

-------------

ترجمه : {ابوهریره می گوید: پیامبر – صلی الله علیه و سلم – فرمودند: در نزد خداوند مومن قوی از مومن ضعیف بهتر و دوست داشتنی تر است و در هر دو خیر است ...بر چیزی که تو را سود می رساند حریص باش و از خدا کمک گیر و تنبلی نکن و اگر به تو بلایی رسید نگو اگر چنین می کردم چنان می شد و چنین می شد بلکه بگو : تقدیر خداوند بوده و هر چه او بخواهد رقم می خورد چون ( گفتن) اگر ( در را برای) فعالیت شیطان باز می کند.}

شرح حدیث :

{ابوهریره می گوید: پیامبر – صلی الله علیه و سلم – فرمودند: در نزد خداوند مومن قوی از مومن ضعیف بهتر و دوست داشتنی تر است }

مراد از قوت در اینجا قوت برای انجام امور خیر و اشتیاق به عبادات و تحمل مصائب و مشکلات است مانند کسی که نماز بیشتری می خواند ..رکوع و سجود طولانی تری دارد... و ...

یا مراد از آن داشتن اراده و عزم محکم است که در طاعت و عبادت قوی تر بوده و بر امر به معروف و نهی از منکر  و جهاد و ...تواناتر باشد

یا منظور کسی است که در امر آخرت و عواقب اعمال خویش می اندیشد و با توجه مصالح اخروی از اسباب مورد نیاز  برای رسیدن به هدفش کار می گیرد

یا اینکه قوت معنای قوت در مال و کسب است، مومنی که مال بیشتری دارد اما به دنیا علاقه و میلی نشان نمی دهد و دارایی خود را در را ه خیر انفاق می کند او قوی است 


بقیه اش رو هم ببین
+ افزوده شده دوشنبه 1388/03/18ساعت 0:42 به همت محمدامین  | 
 

سلام به تمامی عزیزانی که مدام به مامنت میگذارند و به این وبلاگ سر میزنند

امروز اومدم یک مژده بهتون بدم

وبلاگ محبان فاروق ۲ برای دانلود کتاب های اهل سنت هم تاسیس شد

عزیزان از این به بعد میتونند برای دانلود کتاب های اهل سنت به این وبلاگ مراجعه کنند

امیدوارم بتونم به شما عزیزان خدمت کنم

در ضمن از تمامی عزیزانی که میتونند ما رو در بروز رسانی  مجموعه وبلاگ های محبان فاروق کمک کنند تقاضای همکاری می شود

http://www.sonnibook.blogfa.com/

+ افزوده شده یکشنبه 1388/03/17ساعت 9:8 به همت حمید  | 
 

شيخ القرآن حضرت مولانا محمد حسين گرگيج(ح)امام جمعه محترم آزادشهر ومدير حوزه علميه اهل سنت فاروقيه گاليكش استان گلستان طي سخنراني نماز جمعه مورخ 8/3/88 بعد از حمد وثناي الله و درود فرستادن بر محمد و آل و اصحاب پاكش سخنان خود را با ذكر فضيلت اصحاب گرانقدر رسول الله (ص)آغاز كرده و در ادامه به تلاوت آياتي از قرآن مجيد كه در شان اين بزرگواران نازل شده است پرداختند.ايشان بزرگترين رمز موفقيت اصحاب رسول را در جنگها و فتوحات مختلف عشق به الله،خداترسي و محبتي كه به رسول الله داشته اند دانست وفرمودند طبق آيات اللهي اين بزرگواران در بين خود مهربان و بامحبت بوده ودر ومقابل با دشمنان و كفار سخت گير بوده اند.در ادامه سخنراني ايشان به وحدت،شفقت و تعاملي كه بين حضرت علي(رض)واهل بيت رسول با اصحاب رسول الله بخصوص خلفاي راشدين بوده اشاره كرده وفرمودند:اگر ما كتب تاريخ را مشاهده كنيم در مي يابيم كه اين عزيزان چه تعامل و همكاري و محبتي با هم داشته اند.حقيقتا اين مسئله براي ما بسيار سنگين است كه برخي افراد اهل سنت را خلاف محبت اهل بيت رسول الله نشان مي دهند زيرا اين انصاف نيست.اگر شما تشهد نماز مذاهب چهارگانه اهل سنت را مطالعه كنيد مي فهميد كه ما بعد از تشهد درود بر محمد و آل محمد را برخود لازم مي دانيم،وآل بيت رسول الله را بسيار بزرگتر و وسيع تر ازآنچه شما فكر مي كنيد مي دانيم.در كتاب نهج البلاغه اگر شما نگاه كنيد در چندين خطبه مي بينيم كه حضرت علي مشاور اول حضرت عمر بوده اند.چنانچه در خطبه146صفحه 442از ترجمه نهج البلاغه و ديگر جاها اين مهم به خوبي مشاهده مي شود من به شما توصيه مي كنم اين خطبه و ديگر خطبه هاي مربوط را با دقت مطالعه كنيد(سپس جناب مولانا به ذكر برخي از اين جملات در خطبه هاي مختلف آمده و دليل بر تعامل حضرت علي وحضرت عمر (رضي الله عنهما)دارد،پرداختند.ايشان به نام فرزندان حضرت علي كه در حادثه كربلا حضور داشته و برخي شهيد هم شده و نامشان ابوبكر،عمر و عثمان بوده اشاره كردند و قضيه ازدواج حضرت عمر و ام گلثوم دختر حضرت علي و حضرت فاطمه را نيز مطرح كرده و فرمودند:اين محبت حضرت علي بوده كه نام فرزندان خود را به نام خلفاي راشدين نام گذاري كرده و اين محبت حضرت علي بوده كه دختر خود را با وجود اختلاف سني به عقد حضرت عمر در آورده كه حاصل ازدواجشان يك پسر به نام زيد و يك دختر به نام رقيه بوده است. در ادامه ايشان در مورد عقيده برادران شيعه در مورد اينكه رحلت حضرت فاطمه را شهادت دانسته ابراز تاسف كرده و فرمودند:مقام حضرت فاطمه از اينكه ما ايشان را شهيد بناميم بالاتر است چنانچه خداوند در قرآن و در آيه 69 سوره نسا در درجه بندي كه افراد مي كند صديقين را بالاتر از شهدا اعلام مي كند و البته كه ما حضرت فاطمه را صديقه كبري وسيدة النسا الجنة مي دانيم همانطور كه حضرات حسن و حسن را سيد جوانان بهشت مي دانيم.اگر كتب تاريخ را بنگريد مي بينيد كه حضرت حسن و حسين در زمان حضرت عمر در لشكر اسلام تا سمنان امروزي پيشروي كردند و جزو سربازان حضرت عمر بوده اند.در حالي كه خداوند در سوره هودآيه 113 مي فرمايد: (وَلاَ تَرْکَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمْ النَّارُ )شما ميل نكنيد به سمت كساني كه ظلم مي كنند كه آتش جهنم شما را در بر ميگيرد.و زماني كه خداوند چنين هشداري مي دهد آيا اگر حضرت ابوبكر و حضرت عمر انسانهاي ظالم و باطل مي بودند حضرت علي وفرزندانش با آنها همكاري مي كردند؟آيا امروز ما حاضريم با بوش و امثال بوش كه انسانهاي ظالمي هستند همكاري كنيم يا نام او را بر فرزندان خود بگذاريم.برخي مي گويند كه همكاري و.. حضرت علي با آنها به خاطر مصلحت بوده اما زماني كه پيامبر اندكي به سمت مشركين ميل كرده و مصلحت مي كند خداوند در سوره اسرا در آيات 74الي75 به ايشان مي فرمايند:( وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً   ﴿ 74 ﴾ إِذاً لَأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ(75))) و اگر ما تو را ثابت قدم نمى ساختیم ،نزدیک بود اندکى به آنان تمایل کنى. اگر چنین مى کردى ، ما دو برابر مجازات ( مشرکان ) در زندگى دنیا، و دو برابر ( مجازات آنها) را بعد از مرگ ، به تو مى چشاندیم.

ما اتحاد و اتفاق مسلمين را مي خواهيم و امروز براي مسلمين اتحاد از آب و نان و پوشاك واجب تر است.انسان ميتواند سردي و گرمي و تشنگي و گرسنگي را تحمل كند اما اينكه به جان همديگر بيفتيم تحمل شدني نيست. هنگامي كه انسان زندگي حضرت علي را مطالعه مي كند در مي يابد كه حضرت چه فرد با ايمان و شجاعي بوده است .ايشان با ذكر مثالي به عنوان اينكه اگر كسي به ناموس مان اهانتي را مرتكب شود تا زماني كه فرد اهانت كننده را مورد بازخواست قرار دهيم آرام و قرار نخواهيم داشت فرمدند :چطور ميشود زن حضرت علي را در جلوي چشمانش كتك كاري كنند،بزنند و به شهادت برسانند و ايشان هيچ نگويد در حالي كه ما حضرت علي را اسدالله مي دانيم.آيا چيزي را كه نعوذبالله باطل باشد را حضرت علي 25 سال تحمل مي كند و گيريم كه تحمل كند اما همكاري كردن ايشان با آن بزرگوار چه در حالي كه همكاري با ظلم و باطل خلاف آيات الهي است. در امروزي كه امت اسلام به اتحاد نياز دارد مطرح كردن اينكه كه حضرت زهرا را شهيد كرده اند به صلاح جامعه اسلامي نيست اگر حضرت زهرا شهيد شده است و اين موضوع صحت دارد چه كسي ايشان را شهيد كرده است ،بايد او را معرفي كنيم اين خود سبب اختلاف مي شود.

مولانا محمد حسين گرگيج از حادثه بمب گذاري پنجشنبه شب زاهدان نيز ابراز تاسف كرده و فرمودند :قطعا كساني كه اين جنايت را مرتكب شدند و كساني كه مساجد برادران شيعه حمله مي كنند مطمئنا از دشمنان اسلام بوده و نه سني و نه شيعه هستند. ما كسانيكه افراد بيگناه را به قتل مي رسانند دشمن همه مسلمين مي دانيم كه مي خواهند در ميان مسلمانان تفرقه انداخته و از آب گل آلود ماهي بگريند در ادامه سخنان جناب مولانا محمد حسين گرگيج اين حادثه تروريستي را محكوم كرده و اعلام كردند كه اين طور نشود كه اين مسائل سبب اختلاف و در گيري شود . ايشان به حوادث و بمب گذاري هاي قبلي نيز اشاره كرد و فرمودند:در برخي حوادث قبلي انگشت اتهام به سمت اهل سنت نشانه رفت كه خوشبختانه خلاف آن ثابت شد.به نظر بنده هيچ وقت يك سني كه معتقد به الله و رسول الله و معتقد به قيامت و آخرت باشد دست به چنين جناياتي نمي زند.و كساني كه چنين جناياتي را مرتكب مي شوند،ما آنها را محكوم مي كنيم و مي گوييم كه آنها از انسانيت خارج شده و هيچ كس چه علماي اهل سنت و چه علماي شيعه آنها را تاييد نمي كنند .در آخر شيخ القرآن مولانا محمد حسين گرگيج مردم را به حضور و شركت در انتخابات دعوت كردند.

+ افزوده شده شنبه 1388/03/16ساعت 18:38 به همت حمید  | 
 خواهرم ! شرم و حيائت کجا رفته است ؟


حيا زينتي است که زن بايد خود را به آن مزين نمايد، پس اگر کسي حيائش را از دست داد در واقع همه چيز را از دست داده است ، و طعمه اي براي گمراهان و صاحبان هوي و هوس شده که هر وقت بخواهند او را شکار مي نمايند و هر زماني که دوست داشته باشند سمومشان را بر او مي پاشند.
و لذا مي بينيم که در ابتدا شرم و حياي زن و تمسک وي به آداب اسلامي مانعي بزرگ بر سر راه دعوتهاي آزادي و بي بند باري وارده از خارج مي باشد ، دعوتهايي که مشقات بسياري را در گمراه نمودن زنان مسلمان و نفوذ افکار ويرانگرشان ميان آنان در پيش رويشان ديده اند پس راهي جز اين نيافتند که تعدادي زنان بي مايه و بي خرد و علاقه مند به بي بند و باري و بي حيايي را جذب کرده و افکار پليدشان را به آنها تزريق نموده اند ، آنان را در ميان زنان مسلمان رها کرده و همه موانع را از سر راهشان برداشته اند . و آنچه را که به آن نياز داشته از قبيل اموال و نيازهاي ديگر را در اختيار آنان گذاشتند سپس آنها در جلسات و کنفرانسها و صحنه تلويزيونها و روزنامه ها و مجلات نمايان شدند و حمله ي گسترده اي را با شعار آزادي زنان مسلمان فرماندهي کردند و عنوان جذابي را نيز براي آن انتخاب کرده و آن را حقوق زن و آزادي وي ناميده اند ؛ در واقع اين عنوان کلمه اي حق است که از آن اراده باطل شده است . اما متأسفانه اين دعوتها و آنچه را که از برنامه ها و افکار به دنبال دارند ، شروع به نفوذ در ميان زنان مسلمان کرده است و حتي تعداد زيادي را مي بينيم که افکارشان فاسد و اخلاقشان منحرف شده و شرم و حيا را از دست داده اند . و به بخشي از اهدافي که براي حمله به اسلام مورد نظر آنان بوده به بهانه آزاد ساختن زن از تعاليم دين اسلام تبديل گشته اند.

خواهرم : آيا ندانسته اي که آنها مي گويند: « تا زماني که حجاب از سر و روي زنان مسلمان بر داشته نشود و با آن قرآن ها پوشانده نشوند وضعيت خاورميانه هرگز بهبود نخواهد يافت » .

و نيز مي گويند : (( براي نابودي اسلام راهي کوتاهتر از بيرون آمدن زن مسلمان به حالتي آرايش کرده و بي بند و بار وجود ندارد » و نيز شاعر آنان گفته است :

مَزِّقِي يا اِبنَةَ العراقِ الحِجابا *** و اَسفِرِي فالحَياةُ تَبغِي انقِلابا

مـــــَزِّقِهِ واَحرِقِيهِ بِلا رَيثٍ *** فَقَد کـــــانَ حــارساً کَذّابا

اي دختر عراق حجاب را پاره کن و بي بند وبار باش چرا که زندگي انقلاب مي طلبد .

آن را پاره کن و بسوزان بدون درنگ کردن ، بي گمان حجاب نگهباني دروغگو است .

و اين کمينگاه خطري است که لازم است از آن ترس و واهمه داشته باشيم و زنان مسلمان را نيز از آن بر حذر داريم .

خواهرم : حيا تاجي است بر سرت که نبايد آن را از دست بدهي و روزي از روزها به خودت اجازه نده که آن را از سرت برداري هر چند که فريبها و گول زدنها وجود داشته باشد و تحت هيچ شرايطي حاضر به ترک آن نباشي . همانطور که دانستي دشمنان امت اسلامي نمي خواهند حجاب و نقاب را از زنان مسلمان بگيرند بلکه علاوه بر آن و در درجه اول هدف آنان برچيدن حيا از قلبها ست و لذا بر ما واجب است که متمسک به حيا باشيم تا کيد و حيله دشمنان خدا را به آنان بازگردانيم ، حيا جز خير و خوبي را به دنبال ندارد همانطور که پيامبر (ص) مي فرمايد : « الحَياءُخَيرٌ کُلُّهُ»حيا همه اش خيراست . و از مظاهر خير بودن حيا اين است که جامعه را محافظت و نگهداري مي کند و آن را از حيله و فريب دشمنان که به دنبال فساد و انتشار وآسان نمودن اشباع شهوات وهوي و هوس بازي ها هستند ، حمايت مي کند . . به اين خاطر زن مسلمان که خير و خوبي براي خود و جامعه اش مي خواهد بايد با شرم و حيا باشد ، بر آن محافظت نموده ، براي گسترش آن در ميان مسلمانان تلاش نمايد و در اين زمينه الگويي نمونه براي ديگران باشد تا اينکه خير و خوبي فراگير شده و گسترش يابد . بي گمان آنچه که ما امروزه از بي ادبي و بي حيايي مي بينيم از ضعف ايمان سرچشمه مي گيرد . پيامبر (ص) مي فرمايد : ((اَلحَياءُ وَالاِيمانُ قُرَناءُ فَإن ذهَبَ اَحَدُهُما ذَهَبَ الآخَرُ)) حيا و ايمان قرين و برابر هم هستند پس اگر يکي از آنها از بين رفت ، ديگري هم مي رود . همچنين حيا شاخه اي از شاخه هاي ايمان است. پيامبر(ص) مي فرمايد : ((الايمانُ بِضعٌ و سَبعونَ- او بضعٌ و ستُّونَ شُعبَةً – اَفضَلُها لا اِلهَ اِلاَّ الله و اَدناها اِماطَةُ الاَذي عنِ الطَّريقِ والحياءُ شُعبَةٌ مِنَ الاِيمانِ)) ايمان هفتادو چند يا شصت و چند شاخه دارد که بهترين آنها لا اله الا الله و پايين ترين درجات و نشانه هاي ايمان بر طرف نمودن مزاحمت و موانع از سر راه مردم است و حيا هم بخشي از ايمان مي باشد .

پيامير (ص) از کنار مردي مي گذشت که برادرش را به داشتن حيا توصيه مي نمود ، پيامبر (ص) فرمود : او را رها کن بي گمان شرم و حيا از ايمان است . ايمان به سوي حيا دعوت کرده و به آن تشويق مي نمايد همانطور که حيا راهي به سوي ايمان و شاخه اي از شاخه هاي آن است و به اين خاطر هنگامي که ايمان در درون بعضي از زنان مسلمان رو به ضعف نهاد ، مي بينيم که گفتار و روش زندگي و اخلاق آنان لبريز از بي حيايي شده است .

اگر به وضعيت آنان در راهها و ارتباطات ، مدارس ، دانشکده ها ، دانشگاهها ، انجمنها ، پارکها ، منازل ، صحنه تلويزيونها ، روزنامه ها و مجلات و آگهي ها نظر بيفکني ، به اين نتيجه مي رسي که در برابر پديده اي قرار گرفته ايم که از خواستار آگاهي و مطالع اسباب آن مي باشد . زني که با مردي بيگانه همراه شده و در دانشگاهها و تفريحگاهها در کنارش مي نشيند ودر راهها با او همراه شده و با او به هر جايي مسافرت مي کند .. بي گمان او بي حيا است . زني که خنده هاي طنين انداز و سخنان زننده و هرزه در خيابان ها و سر راهها و پارکها از آنها شنيده مي شود . . حيا ندارد .. زني که با دوستانش مي نشيند و به قصه گويي مي پردازد و در مورد مسائلي سخن مي گويد که علاوه بر حياي زن حياي مردان را هم خدشه دار مي نمايد .. بي حيا است .. و زني که با مردان اختلاط کرده و براي اختلاط زنان با مردان سعي و تلاش مي نمايد و از آن اجتناب نمي نمايد . . حيا ندارد . زني که خود را آرايش مي نمايد و لباسهاي غير شرعي مي پوشد که آثار بي حجابي و آرايش در آن نمايان است بي حيا مي باشد .و زني که از خود نمايي خويش براي ديگران خوشحال مي شود تا اينکه متوجه زنانگي وي شده و يا قسمتهايي از موهايش را نمايان مي کند تا زيبايش را آشکار کند و مردم موهاي نرم و زيبا يش را ببينند . . از حيا بي بهره است . زني که عکسهاي برهنه و فيلمهاي مبتذل را نگاه مي کند و صفحات مجلات بي بند و بار و روزنامه ها را ورق مي زند و به قصد جستجوي اخبار بيهوده به پايگاههاي اينترنتي مراجعه مي کند و با کساني سخن مي گويد که داراي دلي بيمار و نفس دستور دهنده به زشتي ، مي باشد ، حيا ندارد . و همچنين زني که به کنار درياها رفته و بيشتر لباسهايش را به بهانه ي تفريح و خوشگذراني در مي آورد .. بي حيا است ، زني که رشته سخن را به دست مي گيرد و با مردان سخن مي گويد و مي خندد . . حيا ندارد. صورتهاي بسياري وجود دارند که از قلت شرم و حيا خبر مي دهند و همه ي ما شاهد مثالها ، مواضع و حکايات زيادي هستيم که دل هر انساني را خونين مي کند و همه سخناني که گفته شد بلکه بيشتر از آن را نيزتعبير مي نمايند .

پيامبر(ص) ما را از وضع آنان با خبر نموده و سبب آن اعمال را بيان نموده و مي فرمايد : ((اِنَّ مما اَدرَکَ النَّاس مِن کلامِ النبوة الاولي : اِذا لَم تستَحِ فَاصنَع ما تَشاءُ )) بي گمان يکي از چيزهايي که مردم از کلام پيامبران پيشين دريافته اند ، اين است که اگر حيا نکردي ، هر چه خواستي انجام ده .

از دست دادن حيا مقتضي اين است که انسان اعمال ناشايستي را که دلش مي خواهد انجام دهد . همانطور که آنچه از انجام دادن آن شرم ندارد به آن اقدام نموده وانجام مي دهد. طبق گفته ي علما هر دو معني هم مي توانند مقصود اين حديث باشند. بنابر اين مي بيني زني که حيا را ضايع نموده و بي حيا گشته و از آن بي بهره است آنچه که دلش بخواهد همانطور که در توضيحات گذشته بعضي از آن صورتها را بررسي نموديم انجام مي دهد .

و از قديم شاعر گفته است :

اِذا لم تخشي عاقبة الليالي **** و لَم تستحي فاصنع ما تشاء

فلا والله ما في العيش خَير **** و لا الدنيا اذا ذهب الحياء

يعيش المرء ما اسنحيا بخير **** و يبقي العود ما بقي الحياء

اگر از عاقبت شبها ترس و واهمه نداري و حيا نکردي آنچه را که دلت مي خواهد انجام ده

نه قسم به خدا در زندگي خير نيست و همچنين در دنيا خير وجود ندارد اگر شرم و حيا از بين برود.

انسان تا زماني که حيا داشته باشد بر خير و خوبي زندگي مي کند ، و شخصيت انسان باقي مي ماند به شرطي که حيا باقي مانده باشد.

بدرستي آنچه که در اينجا گفته شد ، تنها دعوتي صادقانه است از زن مسلمان پاک و عفيف که دينش را دوست دارد و از عذاب پروردگارش مي ترسد و اميد به پاداش و نعمتهايش دارد ، ما آنها و امثال آنان را دعوت مي نماييم که به سوي شرم و حيا برگردند و از دختر حضرت شعيب درس عبرت بگيرند که ضرب المثل و نمونه ي حيا ناميده شده است حتي لياقت آن را به دست آورده که قرآن از وي حکايت نموده و داستان وي تا روز قيامت ماندگار شود و هر زني که وضعيت وي همانند دختر شعيب باشد ، مثل اين است که قرآن از وي سخن مي گويد : خداوند مي فرمايد : {فَجَاءتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِي عَلَى اسْتِحْيَاء قَالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا}يكي از آن دو ( دختر ) كه با نهايت حياء گام برمي‌داشت ( و پيدا بود كه از سخن گفتن با يك جوان بيگانه شرم دارد ) به پيش او آمد و گفت : پدرم از تو دعوت مي‌كند تا پاداش اين كه ( لطف فرموده و آب از چاه بيرون كشيده‌اي و بدان گوسفندان ) ما را آب داده‌اي ، به تو بدهد . تفصيل داستان از اين قرار است که حضرت موسي (ع) دو دختر جوان را ديد که به قصد آب دادن گوسفندان آمده بودند امّا خود را از جمعيت دور نگه مي داشتند تا با مردم قاطي نشوند ، لذا حضرت موسي چاره اي نداشت جز اينکه اقدام نموده و به گوسفندان آنان آب دهد،کساني داراي اين اخلاق هستند که در زمان ماديات و شهوات کم يافته مي شوند . و بعد از آن به زير سايه درختي پناه برد و به استراحت پرداخت. پدر آن دو دختر هنگامي که داستان حضرت موسي را از زبان دخترش شنيد ، يکي از آنان را به دنبال او فرستاد تا اينکه پاداش عمل خير او را بدهد . دختر پاکيزه ي پاکدامن و بزرگوار به نزد حضرت موسي رفت اما رفتن وي با حالتي بي لباس و گمراه کننده نبود بلکه با رعايت شرم و حيا راه مي رفت .

رفتن وي با شرم و حيا توأم بود و همچنين سخن گفتن وي نيز با حيا همراه بود . بعضي از اهل علم اين آيه (فَجَاءتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِي عَلَى اسْتِحْيَاء ... ) را مي خوانند و بعضي ديگر باري ديگر هم شروع کرده و مي خوانند : ( عَلَى اسْتِحْيَاء . ... ) پس پاک و منزه است آن خدايي که دختر جوان را مزين به حيا نموده و ذکر وي را تا روز قيامت دوام بخشيده است .

در پايان خواهرم واجب است که شرم و حيا همه جوانب زندگي ات را فراگيرد تا سعادتمند شده و ديگران را نيز به سعادت برساني . زني که شرم و حيائي اندک دارد در واقع هلاک شده است و ديگران را نيز با بدبختي و گمراهي خويش به گمراهي مي کشاند و ضرر آن به تمام جامعه سرايت مي کند ، سبب گناهان بسيار شده و طاعتهاي بسياري را نيز مانع مي شود و اوقات بسياري از ديگران را ضايع مي گرداند و همت هاي بسياري از ايماندران را ضعيف مي کند ، ايمانداراني که مشاهده چنين اوضاعي بر آنان بسيار سنگين است .

پس خواهرم با داشتن و رعايت کردن شرم و حيا وسيله اي براي بناي جامعه باش نه وسيله ي ويراني آن . خداوند ما و شما را به راه هدايت و سعادت راهنمايي کند .
+ افزوده شده جمعه 1388/03/15ساعت 15:59 به همت محمدامین  | 
دکتر علی محمد صلابی / برگردان: محمد ابراهیم کیانی
اذیت و آزار قریش بر رسول‌خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) ویارانش، موازی با گسترش دعوت اسلام در مکه، افزایش یافت و به نهایت خشونت بر ضدمسلمانان و به‌ویژه مسلمانان ضعیف و بی‌کس رسید.
قریشیان، آزار و شکنجه‌یمسلمانان را شدید و سخت کردند تا بلکه اهل اسلام را از عقیده و ایمانشان برگردانندو آنان را مایه‌ی عبرت دیگران قرار دهند و در عین حال بتوانند آتش خشم و کینه‌ای راکه از اسلام و مسلمانان، به دل داشتند و آزارشان می‌داد،فروخوابانند.
بلال(رضی الله عنه)، یکی از همین مستضعفان بود که به شدت شکنجهمی‌شد. او، هیچ پشتیبان و عشیره‌ای نداشت که از او حمایت کند و به دفاع از وی شمشیربکشد. افرادی چون بلال(رضی الله عنه)، در جامعه‌ی جاهلی مکه، هیچ عددی محسوبنمی‌شدند و تنها حق و بهره‌ای که از زندگی داشتند، این بود که بیگاری کنند، اطاعتنمایند و مانند کالا و شتر، خرید و فروش شوند.
بنابراین در چنان جامعه‌ایداشتن نظر، اندیشه، دعوت و یا پیوستگی به یک مکتب و جریان، برای بردگان بینوا، جرمبزرگی بود. آن هم پیوستگی و ارتباط با دعوتی که جامعه‌ی مکه را تکان داده وزیرساخت‌های فکری و باورهای کهن مردمش را زیر سؤال برده بود. دعوت جدید، جوانانزیادی را جذب خود کرده و آنان را رویاروی باورها و آداب و رسوم میراثی پدرانشانقرار داده بود. دعوت جدید، قلب این غلام به ظاهر بی‌چیز و ناچیز را تسخیر نمود و اورا در پهنه‌ی زندگی، انسانی چون سایر افراد به شمار آورد. (1)
مفاهیمایمان، در اعماق وجود بلال(رضی الله عنه) نفوذ کرد و پس از مسلمان شدن وی و گرایشبه دین جدید و پذیرش دعوت محمد مصطفی(صلی الله علیه وآله وسلم) و پیوستن به سایربرادران دینی‌اش در قافله‌ی بزرگ دعوت، سر برآورد.
امیه بن خلف که مالکبلال(رضی الله عنه) بود، گاهی با تطمیع و گاهی با تهدید، در صدد آن برآمد کهبلال(رضی الله عنه) را از راهی که در پیش گرفته بود، منحرف کند؛ اما وقتی که دیدبلال(رضی الله عنه) بیش از تصورش سمج و استوار است و به کفر و جاهلیت باز نمی‌گردد،بر او خشم گرفت و او را بی‌آن‌که یک شبانه‌روز، آب و غذا بدهد، به صحرا برد و درزیر تابش سوزان آفتاب نیم‌روزی، به پشت بر روی ریگ‌های داغ انداخت و به دیگرغلامانش دستور داد که سنگ بزرگی، روی سینه‌ی بلال(رضی الله عنه) بگذارند.
دست‌های بلال را بستند و سنگ بزرگی، رویش نهادند. امیه بن خلف به بلال(رضیالله عنه) گفت:
«یا همین‌طور می‌میری و یا به محمد (صلی الله علیه وآله وسلم)، کافرمی‌شوی و لات و عزی را می‌پرستی.» اما بلال(رضی الله عنه)، ثابت و استوار، احد احدمی‌گفت. او، از عمق وجودش می‌گفت: «خدا، یکی است؛ خدا، یکی است.» امیه بن خلف، مدتیبلال(رضی الله عنه) را به همین طرز وحشتناک، شکنجه داد (2)
تا این‌که ابوبکرصدیق(رضی الله عنه)، به محل شکنجه‌ی بلال(رضی الله عنه) رفت و به امیه گفت:
«از خدانمی‌ترسی که این بینوا را این‌چنین شکنجه می‌کنی؟! تا کی می‌خواهی به این کار ادامهدهی؟» امیه گفت: «تو، خودت او را خراب کردی و به این روز انداختی؛ اگر راست می‌گویینجاتش بده.» ابوبکر(رضی الله عنه) فرمود: «باشد؛ این کار را می‌کنم. غلام سیاهیدارم که بر دین توست و از بلال(رضی الله عنه)، قوی‌تر است. او را به جای بلال(رضیالله عنه) به تو می‌دهم».
امیه نیز پذیرفت و ابوبکر(رضی الله عنه)، غلامشرا به امیه داد و بلال(رضی الله عنه) را از او گرفت و آزاد کرد.(3)
بهروایت دیگری ابوبکر صدیق(رضی الله عنه)، بلال(رضی الله عنه) را به چهل اوقیه طلاخرید. (4) به‌راستی بلال(رضی الله عنه) چقدر استوار و شکیبا بود! او، با صدق واخلاص مسلمان شد و قلب پاکی داشت؛
صبر و شکیبایی بلال(رضی الله عنه)، او رادر برابر آزار و شکنجه‌ی کفار، تسلیم‌ناپذیر کرد و خشم و عصبانیت کافران رابرانگیخت. بلال(رضی الله عنه)، در برابر کفار پایداری کرد و هرگز با آنان کنارنیامد و دست از توحید و اسلام برنداشت؛ بلکه همواره با تمام تاب و توانش، بانگتوحید بر زبان داشت و در راه خدا چنان استقامتی کرد که به سرشکستگی کافران انجامید. (5)
قطعاً در پسِ هر سختی و مشقتی، راحتی و گشایشی هست؛ بلال(رضی الله عنه)،از آزار و شکنجه‌ی کفار و از بند بردگی رهایی یافت و مانده‌ی عمرش را در کناررسول‌خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)، سپری کرد.
ابوبکر صدیق(رضی الله عنه )،استراتژی آزاد کردن بردگان مسلمان و تحت شکنجه را دنبال کرد و این رویه را به عنوانیک برنامه‌ی منظم و هدفمند اسلامی به منظور مقاومت در برابر شکنجه‌گری‌ها وخشونت‌های کفار، ادامه داد و بدین‌سان، دعوت اسلامی، مورد حمایت و پشتیبانی مالی وانسانی قرار گرفت. ابوبکر(رضی الله عنه)، بردگان مسلمان اعم از زن و مرد را خریداریو آزاد می‌کرد. از آن دست مسلمانانی که توسط ابوبکر(رضی الله عنه)، آزاد شدند،می‌توان به این افراد اشاره کرد:
عامر بن فهیره که در جنگ‌های بدر و احدنیز حضور یافت و در بئرمعونه به شهادت رسید.
ام‌عبیس. زنیره که هنگامآزادیش نابینا شد و کفار مکه گفتند: او، به گرفت و عذاب لات و عزی، گرفتار شده کهبینایی‌اش را از دست داده است. زنیره رضی الله عنها گفت: «به خدا سوگند، آنان دروغمی‌گویند؛ چراکه لات و عزی نه می‌توانند به کسی ضرری برسانند و نه نفعی.» خدایمتعال، بینایی زنیره رضی الله عنها را دوباره به او بازگردانید. (6)
نهدیه ودخترش که کنیزان زنی از بنی‌عبدالدار بودند؛ آن زن، نهدیه و دخترش را به آرد کردنگندم و گرداندن آسیاب دستی واداشته بود و می‌گفت: «به خدا که هرگز شما را آزادنمی‌کنم ».
ابوبکر صدیق(رضی الله عنه) با دیدن این صحنه و شنیدن قسم آن زن،فرمود: «تو، آخرش سوگندت را می‌شکنی.» زن گفت: «اگر راست می‌گویی، خودت این کار رابکن و این دو را آزاد نما که خودِ تو، آنان را خراب کرده‌ای».
ابوبکر(رضیالله عنه) فرمود: «هر دو را به چند می‌فروشی؟» آن زن، قیمتی تعیین کرد.ابوبکرصدیق(رضی الله عنه) نیز پذیرفت و فرمود: «آن دو را گرفتم و آن‌ها، پس از اینآزاد هستند.» و سپس رو به نهدیه و دخترش کرد و گفت: «آرد و گندم این زن را به خودشبدهید».
نهدیه و دخترش پرسیدند: «آیا پس از اتمام کار، چنین کنیم؟» ابوبکر(رضی الله عنه) فرمود: «هر طور که می‌خواهید.» (7)
اندکی تأمل در اینماجرا، به ما نشان می‌دهد که اسلام، چگونه میان ابوبکر(رضی الله عنه) و آن دو کنیز،برابری ایجاد می‌کند تا آن‌ها، به‌گونه‌ای با ابوبکر(رضی الله عنه) صحبت کنند کهشریکی، با شریکش سخن می‌گوید و اصلاً در گفتگوی میان آن‌ها، رابطه و مسایل آقایی ونوکری معنا ندارد
.
ابوبکر صدیق(رضی الله عنه) نیز با وجود آن‌همه بزرگی ومقام و با آن‌که نسبت به آنان خوبی کرده و آزادشان نموده، بی‌هیچ منتی به سخنانشانگوش سپرد. همین‌طور اسلام، نهدیه و دخترش را به چنان اخلاقی آراسته کرد که با وجودیکه می‌توانستند گندم های آن زن را بگذارند و دست از کار بکشند، باز هم کارشان را نهبه عنوان یک وظیفه که از روی لطف و احسان، ادامه دادند تا گندم‌ها و آردهای آن زن،خوراک حیوانات و پرندگان نشود و یا باد، آن را نبرد. (8)
یک بار ابوبکرصدیق(رضی الله عنه)، کنیزی از بنی‌مؤمل از قبیله‌ی عدی بن کعب را دید که توسط عمربن خطاب شکنجه می‌شد تا از اسلام برگردد. در آن زمان که عمر(رضی الله عنه)، هنوزمسلمان نشده بود، آن کنیز را به حدی زد که خودش خسته شد و گفت: «پوزش می‌خواهم کهخسته شدم و دیگر نمی‌توانم ادبت کنم!» آن کنیز مسلمان گفت: «خداوند، با تو نیز چنینکند.» ابوبکر(رضی الله عنه)، این صحنه را دید، کنیز مسلمان را خرید و آزادش نمود (9).
ابوبکر(رضی الله عنه)، غلامان و کنیزان زیادی در راه اسلام آزاد کرد. او، شیخ اسلام و بزرگ‌مرد امت بود و درمیان قومش چنین شناخته شده بود که: به نداران و بینوایان کمک می‌کند؛ با خویشاوندان، رابطه‌ی خویشی دارد؛ناتوانان و یتیتمان را سرپرستی می‌کند؛ مهمان‌نواز است و در سختی‌ها، یاوربلازدگان.
بله، ابوبکر صدیق(رضی الله عنه) در دوران جاهلیت نیز در گناهآشکاری غوطه‌ور نشد. او، آن‌چنان مهربان بود که همه، دوستش داشتند. از قلبابوبکر(رضی الله عنه) بر ضعیفان و بردگان، مهر و محبت می‌بارید؛ وی، بخش زیادی ازثروتش را برای آزادی بردگان، هزینه کرد و آنان را در راه خدا و به خاطر خدا، آزادنمود. البته زمانی که ابوبکر(رضی الله عنه)، چنین کارهای بزرگ و سترگی می‌کرد، هنوزحکم و یا ترغیبی اسلامی در مورد آزاد کردن بردگان نازل نشده بود که به آزاد کردنبرده‌ها، فرابخواند و به پاداش زیادی برای انجام چنین کاری نوید بدهد. (10)
در مکه، کسی همانند ابوبکر(رضی الله عنه) که مالش را برای مستضعفانهزینه کند، به ندرت پیدا می‌شد و یا اصلاً یافت نمی‌شد. مستضعفان، در نگاه و باورابوبکر(رضی الله عنه)، برادران دینی او بودند و ابوبکر(رضی الله عنه) کاملاً باورداشت که مؤمنان مستضعف، از تمام مشرکان و سرکشان زمین، بهترند. ابوبکر(رضی اللهعنه) می‌دانست که وجود همین عناصر مؤمن و ظاهراً ضعیف است که دولت توحید را شکلمی‌دهد و تمدن باشکوه اسلام را به‌وجود می‌آورد. (11)
ابوبکر صدیق(رضی اللهعنه)، این رویه را خالصانه در پیش گرفت و هرگز به دنبال جاه و دنیا نبود ونمی‌خواست که مورد تعریف و تمجید دیگران قرار بگیرد؛ او، تنها خواهان رضایت وخشنودی خدای متعال بود.
یک بار پدر ابوبکر، به او گفت: «من، تو را می‌بینمکه با پولت برده‌های ضعیف را آزاد می‌کنی؛ تو که قصد آزاد کردن برده‌ها را داری،برده‌های قوی و نیرومند را آزاد کن تا به وقت نیاز، از تو دفاع کنند و به دردتبخورند».
ابوبکر(رضی الله عنه) فرمود: «پدر! من، هرچه می‌کنم، فقط برایرضای خدای متعال است و بس»
بنابراین جای شگفت و تعجب نیست که خدای متعال،در قرآن، آیاتی درباره‌ی ابوبکر صدیق(رضی الله عنه) فرو فرستاد که تا قیامت، تلاوتمی‌شود:
{فَأَمَّا مَن أَعْطَى وَاتَّقَى (5) وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى (6) فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَى (7) ‏ وَأَمَّا مَن بَخِلَ وَاسْتَغْنَى ‏ (8)وَكَذَّبَ بِالْحُسْنَى (9) ‏ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرَى (10) وَمَا يُغْنِيعَنْهُ مَالُهُ إِذَا تَرَدَّى (11) إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَى (12) وَإِنَّ لَنَالَلْآخِرَةَ وَالْأُولَى (13) فَأَنذَرْتُكُمْ نَاراً تَلَظَّى (14) لَا يَصْلَاهَاإِلَّا الْأَشْقَى (15) الَّذِي كَذَّبَ وَتَوَلَّى (16) وَسَيُجَنَّبُهَاالْأَتْقَى (17) الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى (18) وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُمِن نِّعْمَةٍ تُجْزَى (19) إِلَّا ابْتِغَاء وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلَى (20) وَلَسَوْفَ يَرْضَى} [ليل: 5-21]
یعنی:
«کسی که (در راه خدا،دارایی خود را) بذل و بخشش کند و پرهیزکاری پیشه نماید و خوب و خوبی را تصدیق کند،پس او را (به انجام نیکی‌ها، موفق می‌کنیم و) آماده‌ و مهیای رفاه و آسایشمی‌گردانیم و اما کسی که بخل ورزد و خود را ( از توفیق خدا و پاداش الهی در دنیا وآخرت) بی‌نیاز بپندارد و پاداش خوب و خوبی را قبول نداشته باشد، او را مهیای سختی ومشقت می‌کنیم (و در زندگی دنیا یا آخرت، به سختی و عذاب دچار می‌نماییم.) آن هنگامکه (به قبر یا دوزخ) سقوط کند، ثروتش، هیچ سودی به حالش ندارد. قطعاً نشان دادن (راه هدایت و ضلالت) بر عهده‌ی ما است و همین‌طور آخرت و دنیا، از آنِ ما می‌باشد. من، شما را از آتشی بیم می‌دهم که زبانه می‌کشد و تنها بدبخت‌ترین انسان‌ها به آنداخل می‌شود و می‌سوزد؛ همان کسی که (حقیقت را) تکذیب می‌کند و (به آیات و دین خدا)پشت می‌نماید. و اما پرهیزکاترین انسان‌ها از آن آتش شعله‌ور، دور داشته می‌شود؛همان کسی که ثروتش را (در راه خدا) در حالی می‌دهد که خود را تزکیه و پاک می‌دارد. او، کسی است که هیچ کس، بر او نعمت و حقی ندارد (که این شخص پرهیزکار را بر آن داردتا به او بذل و بخشش کند و بدین‌وسیله)سپاس گفته (و پاسخ حق او داده) شود. بلکههدف او فقط جلب رضای پروردگار بلندمرتبه‌اش می‌باشد که قطعاً (خداوند نیز با کارهاینیکی که چنین بنده‌ای کرده،)راضی خواهد شد».
ابوبکر صدیق(رضی الله عنه) بیش از همه، اموالش را در راه‌هایی صرف می‌کرد که خشنودی خدا و رسولش را در پیداشت. این مسؤولیت‌پذیری همه‌جانبه درمیان مسلمانان صدر اسلام، مایه‌ی تمام نیکی‌هابود.
بردگان و غلامان که پیش از ظهور و پذیرش اسلام، از معمولی‌ترین حقوقانسانی محروم بودند، با پذیرش اسلام و به برکت اسلام، از حق داشتن عقیده و اندیشه،برخوردار شدند و به خاطر دفاع از افکار و عقایدشان، رویاروی دیگران قرار گرفته وبلکه در راه عقیده، جهاد و مبارزه نمودند.
اقدام ابوبکر صدیق(رضی الله عنه) برای خریداری و آزاد کردن برده‌ها، دلیل و نشانه‌ی عظمت این دین و جایگاه آن دروجود آن بزرگوار می‌باشد که او را بر آن داشت تا بدین اندازه از وجود و دارایی خودبرای دین، مایه بگذارد.
اینک مسلمانان، به‌شدت نیازمند احیای این ارزش‌ها واحساسات ارزشمند هستند تا هم‌زیستی و پیوند اجتماعی آنان بهبود یابد و شعورغم‌خوارگی و پشتیبانی از یکدیگر درمیان آن‌ها به جایی برسد که ایشان را برایرویارویی همه‌جانبه با دسیسه‌های گسترده‌ی دشمنان که به منظور براندازی عقیده و دینمسلمانان، می‌کوشند، بیش از پیش آماده سازد.
منبع:

(ابوبکر صدیق (تحلیل وقایع زندگی خلیفه ی اول
تالیف: دکتر علی محمد صلابی- ترجمه: محمدابراهیم کیانی
+ افزوده شده پنجشنبه 1388/03/14ساعت 23:34 به همت محمدامین  | 
1) سنی کافراست، نکاح با آنان جایز نیست. (تهذیب الاحکام ج7/302 شیخ الطائفة طوسی)
2) اهل سنت کافرند، با آنان نکاح صحیح نیست و ذبیحه ی آنان خورده نمی شود چون حرام است. (تهذیب الاحکام ج7/303 شیخ الطائفة طوسی)
3) سنی هیچ بهره ای از اسلام نبرده، لذا نکاح با آنان حرام است. (من لایحضره الفقیه ج3/258 ابو جعفر ابن بابویه قمی)
4) پس خورده ی سنی نجس تر از پس خورده ی هر دشمن اسلام است. (من لا یحضره الفقیه ج1/8 ابوجعفر ابن بابویه قمی)
5) اهل سنت بدتر از یهودی، نصرانی، و مجوسی و به اجماع تمام علماء شیعه کافر و نجس هستند. (الانوار النعمانیه ج2/306 نعمت الله موسوی الجزایری)
6) اهل سنت مانند خنزیر هستند. (تحقیق متین ترجمه ی حق الیقین/429 غلام عباس)
7) ناصبی (سنی) بدتر از سگ و حرام زاده است. (حق الیقین ج1-2/516 ملا باقر مجلسی)
8) همه ی مردم بجز شیعه دوزخی اند. (حق الیقین /537 ملا باقر مجلسی)
9) همه ی سنی ها دوزخی اند. (کشف الغمة فی معرفه الائمة ج2/465 علامه ابوالفتح اربلی)
10) مسلمان نمی شود کسی که به ولایت علی ایمان و اقرار ننماید. (جلاء العیون ج2/ ملاباقر مجلسی)
11) نه آن خدایی را قبول داریم و نه آن رسولی را که خلیفه و جانشین وی ابوبکر بود. (الانوار النعمانیه ج2/278 نعمت الله موسوی الجزایری)
12) لااله الا الله محمد رسول الله دلیل ایمان نیست. (شیعه مذهب حق /324 عبدالکریم مشتاق)
13) ایمان کسی کامل می گردد که به کلمه سه جزئی (اشهد ان لا اله الا الله واشهد ان محمد رسول الله و ان علیا ولی الله) اقرار و ایمان داشته باشد. (وسیله انبیاء ج2/179 طالب حسین کرپالوی)
14) سه خلیفه و صحابه به علت انکار ولایت علی کافر شدند. (اصول کافی ج1/420 کلینی)
15) بعد از پیامبر بجز 4 نفر بقیه مرتد شدند، ابوبکر مشابه با گوساله و عمر مشابه با سامری است. (اسرار آل محمد/43 سلیم بن قیس کوفی)
16) ابوبکر در هنگام مرگ نتوانست کلمه ی شهادت را بر زبان جاری سازد. (اسرار آل محمد/211 سلیم بن قیس کوفی)
17) اولین کسی که با ابوبکر در مسجد بیعت کرد شیطان بود. (اسرار آل محمد/30 سلیم بن قیس کوفی)
18) شک کردن در کفر عمر، کفر است. (جلاء العیون ج1/63 ملا باقر مجلسی)
19) از هفت درب جهنم یکی از آن عمر و ابوبکر است. (حق الیقین ج1و2/500 ملا باقر مجلسی)
20) ابوبکر و عمر از شیطان بدبخت ترند. (حق القین ج1 و 2/509 ملا باقر مجلسی)
21) مراد از فرعون و هامان ابوبکر و عمر است. (حق الیقین ج1و2/364 ملا باقر مجلسی)
22) ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه بت هستند و بر این عقیده ایم که بدترین بندگان خدا میباشند. (حق الیقین ج 1و2/ ملا باقر مجلسی)
23) تا قیامت لعنت بر شیخین و اصحاب آنان باد. (حق الیقین/ 159 ملا باقر مجلسی)
24) ابوبکر وعمر و عثمان در جهنم با نمرود و هامان حشر می شوند. (حق الیقین/522 ملا باقر مجلسی)
25) بجز سه صحابه بقیه همه کافر بودند. (ترجمه حیات القلوب ج2/923 سید بشارت حسین کامل میرزا پوری)
26) بیعت کنندگان با ابوبکر همه منافق بودند. (ترجمه حیات القلوب ج2/1027 سید بشارت حسین کامل میرزا پوری)
27) لعنت فرستادن بر ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه و عایشه و حفصه و هند و ام حکم در نماز واجب است. (عین الحیواة/599 ملا باقر مجلسی)
28) از جمله چهارده منافقین، ابوبکر و عمر و عثمان می باشند. (تذکرة الائمه/31 ملا باقر مجلسی)
29) ابوبکر با سامری مشابه است. (تذکرة الائمه/33 ملا باقر مجلسی)
30) ابوبکر و عمر با لات و عزی مشابه هستند. (بحارالانوار ج13/ 629 ملا باقر مجلسی)
31) همه ی مردم بعد از پیامبر بجز سه نفر مرتد شدند. (بحار الانوار ج8/ ملا باقر مجلسی)
32) مهدی دستور به دار آویختن جنازه های ابوبکر و عمر را بر درخت پیر و کهنسالی صادر می کند. (بصائر الدرجات/81 محمد شریف بن شیر محمد شاه رسولوی پاکستانی)
33) ابوبکر و عمر دو جاسوس شیطان بودند. (ترجمه ی قرآن/674 مقبول احمد دهلوی)
34) مراد از فحشاء ابوبکر و مراد از منکر عمر و مراد از بغی عثمان است. (ترجمه ی قرآن/674 مقبول احمد دهلوی)
35) عمر اصل و ریشه ی کفر و الحاد است. (کشف الاسرار/119 خمینی)
36) اولین کسی که به دین شیطان ایمان آورد ابوبکر بود. (چراغ مصطفوی جزء18 اشتیاق کاظمی)
37) ابوبکر با هلاکو و چنگیز خان مشابهت دارد. (شیخ سقیفه/10 علی اکبر شاه کراچی)
38) در نزد شیعه مشهور است که عمر ملعون در تاریخ 9 ربیع الاول به جهنم واصل شد بر شیعیان مستحب است تا برای شکر این نعمت عظمی این روز را روزه بدارند. (زاد المعاد/404 ملا باقر مجلسی)
39) لعنت بر عمر و عایشه. معاویه در 22 رجب به جهنم برده شد. مستحب است که شیعیان این روز را روزه بدارند. (زاد المعاد/34 ملا باقر مجلسی)
40) عمر به نبی فحش و ناسزا می گفت. (تحقه حنیفه/ 435 غلام حسین نجفی)
41) عمر بدون وضو، امام نمازهای مردم می شد (به مردم نماز میداد) (تحفه حنیفه/436 غلام حسین نجفی)
42) عمر به قرآن موجوده ایمان نداشت. (تحفه/429 غلام حسین نجفی)
43) عمر درباره ی ازواج پیامبر زبان درازی می کرد. (تحفه حنیفه/ 430 غلام حسین نجفی)
44) ابوبکر، عمر، عثمان و طلحه و زبیر از جمله منافقین بودند. (تاریخ اسلام/397 علامه محمد بشیر انصاری)
45) عمر با زنان خود از پشت نزدیک میشد. (تحفه حنیفه/432غلام حسین نجفی)
46) اگر به خصیتین در هنگام جماع نام ابوبکر، عمر و عثمان نوشته شود منی انزال نخواهد شد. (تحفه حنیفه/250 غلام حسین نجفی)
47) اهل سنت همچون رهبرشان عمر غرق در شهوترانی و عیاشی اند. (تحفه حنفیه/122 غلام حسین نجفی)
48) صحابه خود جهنمی هستند چگونه تبعیت از آنان سبب رشد و هدایت می گردد؟(احسن القوائد فی شرح العقاید/356 علامه ابو جعفر قمی)
49) معاویه ظالم و جابر بود. (زندگانی حضرت زینب/ آیت الله دستغیب)
50) عمرو بن عاص از اهل دوزخ بود. (زندگانی حضرت زینب/ آیت الله دستغیب)
51) اصحاب پیامبر سگهای جهنم اند. (مناظره حسینیه/ ابوالفتوح رازی)
52) معاویه کافر و لعین است. (شبهای پیشاور/ سید محمد سلطان شیرازی)
53) مدعیان خلافت، فرعون صفت بودند. (تجلیات صداقت ج1/9 شیخ محمد حسین)
54) خالد بن ولید زناکار بودند. (قول جلی در حل عقد بنت علی/135 محمد عباس)
55) گوساله ی این امت ابوبکر، و فرعون آن عمر و سامری اش عثمان بن عفان است. (ضمیمه جات ترجمه قرآن/58 مقبول احمد دهلوی)
56) مراد از فحشاء ابوبکر و مراد از منکر عمر است و آن دو مجسمه ی بی حیای و بی شرمی بودند. (ضمیمه جات ترجمه قرآن/420 مقبول احمد دهلوی)
57) فرعون، نمرود و سامری با ابوبکر، عمر و عثمان و صندوقی آتشین در جهنم یکجا خواهند بود. (ضمیمه جات ترجمه قرآن/638 مقبول احمد دهلوی)
58) خلفاء ثلاثه رهبران مذهبی مسلمان نبودند. (نور ایمان/162 سید خیرات حسین)
59) کسی که با خلفاء ثلاثه بغض ورزد از اهل بهشت است. (نور ایمان/321 سید خیرات حسین)
60) عمر قلب فرعون، هامان و قارون بود. (نور ایمان/295 سید خیرات حسین)
61) اتهام بستن به حفصه و عایشه درباره ی سم دادن به رسول الله صلی الله علیه و سلم(جلاء العیون/118 ملا باقر مجلسی)
62) عایشه بعد از زنده شدن و برخاستن از قبر عذاب داده می شود. (حق الیقین ج2/ 94 ملا باقر مجلسی)
63) عایشه کافر بود. (حیات القلوب ج2/ 726 ملا باقر مجلسی)
64) مهدی حد الهی را بر عایشه نافذ خواهد کرد. (حیات القلوب ج2/726 ملا باقر مجلسی)
65) عایشه منافق بود. (حیات القلوب ج2/867 ملا باقر مجلسی)
66) امام غایب عایشه را زنده نموده، او را شلاق می زند و بر او حد را جاری می سازد. (بحار الانوار ج13/576 ملا باقر مجلسی)
67) آیا عایشه روسپی امریکایی و سرکار خانم اروپایی نبود؟(حقیقت فقه حنیفه/ 64 غلام حسین نجفی)
68) عایشه در نبوت پیامبر مشکوک بود. (ترجمه شبهای پیشاور جزء2/ 140 سلطان الواعظین شیرازی)
69) همه ی انبیاء و حتی خاتم المرسلین که برای اصلاح انسانها مبعوث شده اند در زمان خود موفق نگشته اند.
+ افزوده شده پنجشنبه 1388/03/14ساعت 23:32 به همت محمدامین  | 
عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَحَبُّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى أَدْوَمُهَا وَإِنْ قَلَّ قَالَ وَكَانَتْ عَائِشَةُ إِذَا عَمِلَتْ الْعَمَلَ لَزِمَتْهُ{ صحیح مسلم رقم 1305}
عائشه نقل می کند که پیامبر فرمودند:: به راستي كه دوست داشتنی ترین اعمال نزد خداوند مداوم ترین و ( پیوسته ترین اعمال) است هر چند کم باشد.
در ادامه حدیث روای می گوید: هر گاه عائشه عملی را انجام می داد پیوسته بر آن مداومت داشت.
این حدیث مبارک در نهایت اختصار، معنا و مفهوم بزرگی را بیان می کند.
دوام و پیوستگی بر انجام امور به رستگاری و موفقیت می انجامد این حقیقتی است که صاحبان عزم و اراده با تمام وجود آن را درک می کنند چون ثمره و نتیجه دوام بر انجام اعمال را به چشم و وجود خود دریافته اند.
بسیاری در آغاز اعمال عبادی، دارای شور و شوق فراوانی هستند اما بعد از مدتی از خود علائم بی حوصلگی و کم اشتیاقی بروز می دهند و نهایتا خود را در بن بست می بینند.
می توان برای چنین رفتاری چندین علت آورد از جمله:
1- عدم عزم و اراده راسخ
2- عدم اعتماد به نفس
3- زیر بار رفتن اعمالی که فراتر از طاقت شخص است. به همین خاطر پیامبر تصریح می کند که اگر عمل کم نیز باشد قیدی نیست بلکه دوام و پیوستگی آن اهمیت دارد.
در کلام خدا نیز این مفهوم به گونه ای دیگر و به شکل گسترده ای ترسیم شده است که الله تعالی می فرماید: ‏ الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَهُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ { الملک: 1}
ترجمه : ‏ همان كسي كه مرگ و زندگي را پديد آورده است تا شما را بيازمايد كدامتان كارتان بهتر و نيكوتر خواهد بود . او چيره و توانا ، و آمرزگار و بخشاينده است .
ابن کثیر رحمه الله در تفسیر این آیه می گوید: خداوند نفرموده : کدامتان بیشترین عمل را انجام خواهد داد بلکه فرموده کدامتان بهترین کار را انجام می دهید!
به عبارتی دیگر کثرت عمل مهم نیست بلکه بعد کیفی عمل مد نظر است که بدون شک بر اساس این حدیث دوام و پیوستگی بر انجام امور یکی از عوامل "عمل أحسن" است.
نکته دیگر اینکه، راوی بیان می کند که چگونه عائشه مادر مومنان – رضی الله عنه - بعد از شنیدن این سخن از پیامبر – صلی الله علیه و سلم – خود را ملزم به تطبیق عملی آن کرده است؟
پس جای تعجب نیست که آن قوم به افتخار برگزیده شدن از جانب الله به عنوان بهترین امت نائل بیایند:
‏‏ كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللّهِ { آل عمران:110}
ترجمه : ‏ شما ( اي پيروان محمّد ) بهترين امّتي هستيد كه به سود انسانها آفريده شده‌ايد ( مادام كه ) امر به معروف و نهي از منكر مي‌نمائيد و به خدا ايمان داريد .
+ افزوده شده چهارشنبه 1388/03/13ساعت 22:10 به همت محمدامین  | 
برادر مسلمان:
بدان که بهشت پاداش بزرگ مومنان در برگیرنده نعماتی است که هیچ چشمی به خود ندیده و هیچ گوشی وصف آن را نشنیده و حتی بر قلب هیچ بشری خطور نکرده است.


و در آن بهشت هر آنچه که نفس بطلبد و چشم از آن لذت برد وجود دارد چنانکه الله تعالی می فرماید:


...وَفِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنفُسُ وَتَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَأَنتُمْ فِيهَا خَالِدُونَ { زخرف/71}:


هرچه دل بخواهد و هرچه چشم از آن لذّت ببرد ، در بهشت وجود دارد ، و شما در آنجا جاودانه خواهيد بود .

و اوج لذت و شادابی مومنان در رویت پروردگار جل و علا است همچنانکه الله تعالی می فرماید:



وُجُوهٌ
يَوْمَئِذٍنَّاضِرَةٌ * إِلَىرَبِّهَانَاظِرَةٌ { قیامه/22و 23}

: در آن روز چهره‌هائي شاداب و شادانند . به پروردگار خود مي‌نگرند .


اما نظر به وجه پرودگار تنها خاص به مومنین است و کافران از آن محروم هستند چنانکه الله تعالی می فرماید:


{ كَلا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ } [المطففين: 15].


هرگزاهرگز ! قطعاً ايشان(کافران) در آن روز از (رویت) پروردگارشان در حجابند.


امام شافعی می فرماید: این آیه دلالت دارد که مومنان از نظر به پرودگار در حجاب نیستند.{ تفسیر ابن کثیر}


پیامبر صلی الله عیه و سلم در تفسیر آیه مبارکه 26 سوره یونس می فرماید:

{ لِّلَّذِينَ أَحْسَنُواْ الْحُسْنَى وَ زِيَادَةٌ....ترجمه: كساني كه كارهاي نيكو مي‌كنند ، منزلت نيكو تر( يعني بهشت ) از آن ايشان است و افزون ( بر آن هم )دارند}


مراد از حسنی بهشت و مراد از" زِيَادَةٌ " نظر به وجه پرودگار است.

عن عبد الرحمن بن أبي ليلى عن صهيب عن النبي صلى الله عليه وسلم قال:

إذادخلأهلالجنةالجنةقاليقولاللهتباركوتعالىتريدونشيئاأزيدكمفيقولونألمتبيضوجوهناألمتدخلناالجنةوتنجنامنالنارقالفيكشفالحجابفماأعطواشيئاأحبإليهممنالنظرإلىربهمعزوجلحدثناأبوبكربنأبيشيبةحدثنايزيدبنهارونعنحمادبنسلمةبهذاالإسنادوزادثمتلاهذهالآية" للذينأحسنواالحسنىوزيادة "

{ صحیح مسلم/ کتاب الایمان/باب رویه المومنین فی الاخره ربهم سبحانه}

ترجمه: هنگامی که اهل بهشت وارد بهشت می شوند الله تعالی می فرماید: آیا چیز دیگری می خواهید که زیاده از ( نعمات) به شما بدهم؟...آنها می گویند: بارالها مگر روسفیدمان ننمودی! ..مگر ما را وارد بهشت نکردی و از آتش نرهانیدی! ..پیامبر می فرماید: پس حجاب کنار زده می شود و هیچ چیزی خوشایندتر و محبوب تر از نظر به پروردگار برای آنها نیست و سپس این آیه را خواند " للذين أحسنوا الحسنى وزيادة"


از احادیثی متواتر این حقیقت بیشتر آشکار می شود چنانکه در حدیثی متفق علیه آمده :


إِنَّكُمْ سَتَرَوْنَ رَبَّكُمْ كَمَا تَرَوْنَ الْقَمَرَ لَيْلَةَ الْبَدْرِ ، لَا تُضَامُونَ فِي رُؤْيَتِهِ ، فَإِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَلَّا تُغْلَبُوا عَلَى صَلَاةٍ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَصَلَاةٍ قَبْلَ غُرُوبِهَا ؛ فَافْعَلُوا


ترجمه: هم چنانکه که ماه شب چهارده را می بینید و در مشاهده آن شلوغی نمی کنید و هیچ کدام برای دیگری مزاحمتی ایجاد نمی کنید ( یا اینکه در مشاهده آن هیچ شکی ندارید) پرودگارتان را نیز خواهی دید پس اگر توانستید نماز قبل از طلوع خورشید( نماز صبح) و قبل از غروب (نماز عصر) را از دست ندهید.


و این تشیه پیامبر از جهت تشبیه رویت ما بندگان است (رویه) و از جهت تشبیه ماه با خداوند نیست(مرائی).


و احادیث بسیار دیگری که به درجه تواتر رسیده اند در کتب حدیث معتبر اهل سنت وجود دارد.


{ بخاری/ احادیث رقم 521- رقم 539- رقم4215- رقم4473- رقم4501- رقم6088- رقم 6882- 6883-6884- 6885-6886- ....مسلم/احادیث 267-269- 1002- 5270- و ... }



رد بر منکران رویت پروردگار:


منکران با استدلال به آِیه 103 سوره انعام منکر رویت پروردگار در دنیا و قیامت هستند :


لاَّ تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ { انعام/103}


: چشمها او را درنمي‌يابند ، و او چشمها را درمي‌يابد ( و به همه دقائق و رموز آنها آشنا است ) و او دقيق ( است و با علم كامل و اراده شامل خود به همه ريزه‌كاريها آشنا ، و از همه چيزها ) آگاه است .


اهل سنت در رد بر این استدلال گفته اند:


اولا با نصوص صحیح دیگر رویت خداوند برای مومنان در قیامت ثابت است.


دوما در این آیه از "ادراک" سخن به میان امده که ادراک با رویت تفاوت دارد.

ادراک به معنای دیدن همراه با احاطه کامل است و رویت به معنای دیدن پرودگار بدون احاطه است ... پس نفی ادراک مستلزم نفی رویت نیست...هم چنانکه عقل وجود خداوند را می داند اما علم آن(عقل) بر او احاطه ندارد.


عرب می گوید: رأيت الشيء وما أدركته : آن چیز را دیدم اما آن را در نیافتم ( حقیقت را ندانستم) ..پس ادراک مرحله خاصی از رویت است و عقلا اتفاق دارند که نفی خاص مستلزم نفی عام نیست ( اضواء البیان)


فخر رازی در تفسیر این آیه بسیار زیبا استدلال می کند که این آیه علی رغم صورت ظاهری آنبر رویت پروردگار دلالت دارد او می گوید:


" لا یدرکه الابصار" مستفید مدح پروردگار بوده و اگر چیزی فی نفسه قابل دیدن نباشد مدحی برای آن نیست بلکه زمانی قابل مدح و تعظیم است که آن چیز رویتش جایز باشد اما قدرت کامل و تدبیر لطیفش ابصار را از رویتش بازدارد این بر عظمت و مدح او دلالت دارد. پس این آیه بر جواز رویت پرودگار اشاره دارد.


-------

یکی دیگر از دلایل منکران رویت آیه 143 سوره الاعراف است که خداوند می فرماید:
وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَخَرَّ موسَى صَعِقاً فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ { الاعراف/43}


ترجمه : هنگامي كه موسي به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت ، ( و كلامي را شنيد كه به كلام كسي نمي‌ماند ، خواست ذاتي را هم ببيند كه چيزي مثل او نيست . لذا ) عرض كرد : پروردگارا ! ( خويشتن را ) به من بنماي تا تو را ببينم ( و جمال والاي تو را بنگرم . تا افتخار گفتار و ديدار نصيبم گردد . خدايش بدو ) گفت : ( تو با اين بنيه آدمي و در اين جهان مادي تاب ديدار مرا نداري و ) مرا نمي‌بيني . وليكن ( براي اطمينان خاطر از اين كه تاب ديدن مرا نداري ) به كوه ( كه همچون تو ماده و بسي نيرومندتر از تو است ) بنگر ، اگر ( در برابر تجلّي ذات من ) بر جاي خود استوار ماند ، تو هم مرا خواهي ديد . امّا هنگامي كه پروردگارش خويشتن به كوه نمود ، آن را درهم كوبيد و موسي بيهوش و نقش زمين گرديد . وقتي كه به هوش آمد گفت : پروردگارا ! تو منزّهي . من به سوي تو برمي‌گردم و من نخستينِ مؤمنان ( به عظمت و جلال يزدان در اين زمان ) هستم .


منکران رویت پروردگار در اعتراض بر اهل سنت گفته اند: کلمه " لن" در " لَن تَرَانِي": هرگز مرا نخواهی دید" برای ابد است یعنی برای همیشه او را نخواهیم دید.


اهل سنت در رد بر این استدلال گفته اند:


اولا: " لن" در این آیه برای ابدی بودن عدم رویت پروردگار در دنیا است چنانکه در نمونه های دیگر قران آمده :


وَلَن يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمينَ { بقره/ 95}


ترجمه :

ولي آنان به خاطر ( اعمال بدي كه انجام داده‌اند و ) آنچه پيش از خود فرستاده‌اند ، هرگز آرزوي مرگ نمي‌كنند ، و خداوند از حال ستمگران ( چون ايشان ) آگاه است ( و بهشت از آن پرهيزگاران است‌ ؛ نه خاصّ افرادي همسانشان ) .


و در آیه ای دیگر آمده که کافران در قیامت آرزوی مرگ می کننند:


وَنَادَوْا يَا مَالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّكَ قَالَ إِنَّكُم مَّاكِثُونَ { زخرف/77}

ترجمه: آنان فرياد مي‌زنند : اي مالك ! پروردگارت ما را بميراند و نابودمان گرداند ( تا بيش از اين رنج نبريم و از اين عذاب دردناك آسوده شويم . او بديشان ) مي‌گويد : شما ( اينجا ) مي‌مانيد ( و مرگ و مير و نيستي و نابودي در كار نيست ) .


پس می بینیم کلمه " لن" در آیه 95 سوره بقره دلالت بر نفی ابدی در دنیا و آخرت ندارد بلکه به معنای عدم تمنای مرگ تنها در دنیا است.


نتیجه اینکه کلمه " لن" در آیه مذکور نیز ( اعراف/143) دلالت بر نفی رویت پروردگار در دنیا دارد که قرائن دیگر آیه نیز شاهد گفته اهل سنت هست:


1- سوال موسی علیه السلام نشان از امکان پذیر بودن رویت پروردگار است چرا که او کلیم الله بوده و مستقیما با پرودگار صحبت کرده است و قدر مشخص از منکران رویت ، نسبت به اوصاف پرودگار آشناتر بوده است. و اگر رویت پروردگار برای همیشه ممتنع بوده چرا موسی آن را درخواست کرده است؟


2- خداوند در آیه رویتش را به استقرار کوه معلق ساخته و خود را نیز به کوه نشان داد..اگر رویت خداوند برای همیشه ممتنع بود خداوند آن را به چیزی دیگر معلق نمی ساخت.


3- خداوند بالفعل خود را به کوه نشان داد و کوه از جمادات است پس دیدن اصفیا و محبانش بالاولی ممتنع نخواهد بود.


پس " لن ترانی" دلالت بر نفی رویت خداوند در دنیا دارد و این بخاطر ضعف قوت دید بشر از رویت پروردگار است و در قیامت بهشتیان دارای قدرت بیشتری از رویت و مشاهده هستند به طوریکه جهنمیان را علی رغم بعد مکانی خواهند دید و اگر رویت خداوند برای همیشه و ابد ممتنع می بود با کلمات دیگر مرادش را بیان می کرد مانند:


إِنِّي لَا أُرَى ، أَوْ لَا يَجُوزُ رُؤْيَتِي ، أَوْ لَسْتُ بِمَرْئِيٍّ . .


من دیده نخواهم شد...دیدن من جایز نیست..من قابل دیدن نیستم و ..

و این حقیقت در حدیثی از پیامبر به این شکل آمده که می فرماید: ( إنكم لن تروا ربكم حتى تموتوا ): شما خداوند را نمی بینید تا اینکه می میرید{ مسند احمد/21701}


در صحیح مسلم نیز به صورت مرفوع از ابن خزیمه نیز آمده که "إنكم لن تروا ربكم حتى تموتوا" : شما خداوند را نمی بینید تا اینکه می میرید.


از خداوند جل و علا برای خود و همه مسلمانان لذت رویت جمال ایشان را در فرودس برین مسالت دارم .{ و اسالک لذه النظر الی وجهه الکریم}
+ افزوده شده چهارشنبه 1388/03/13ساعت 22:8 به همت محمدامین  | 

تواضع و فروتنی حضرت صدیق اکبر(رض)

حضرت صدیق اکبر(رض) با آنکه خلیفه و فرمانروای مسلمین بود مع الوصف وضع ظاهری او نشان نمیداد که او فرمانروای جهان اسلام است و در بین جماعتی که حضور داشت از حیث لباس و محل نشستن حتی در مجلس خلافت هیچگونه امتیازی بر دیگران نداشت لهذا هر گاه تازه واردی می آمد که قبلا َ او را ندیده بود و نمی شناخت میگفت: السلام علیکم یا خلیفة رسول الله (ص) و ایکم الخلیفة (یعنی سلام بر تو ای خلیفه رسول خدا و کدامیک از شما خلیفه است)

چنین به نظر می رسد که این حسن صفت را از رسول الله (ص) اکتساب کرده است زیرا انحضرت (ص) چنین بود و هر گاه کسی وارد میشد که قبلا شرف حضور نداشته آنحضرت را نمیشناخت سلام میکرد و میگفت : السلام علیک یا رسول الله (ص) و ایکم رسول الله (ص) (یعنی سلام بر تو ای رسول خدا و کدامیک از شما رسول خدا است)

مسعودی در تاریخ خود بنام مروج الذهب درباره تواضع حضرت صدیق اکبر(رض) می گوید :او بی اعتناء ترین مردم نسبت به دنیا بود و بیش از همه کس فروتن بود و در اخلاق و رفتارش با مردم بسیار متواضع و مهربان بود . از طعام لذیذ و لباس گرانبها بیزار بود . لباسش در عهد خلافتش ردائی و عبائی بود. پیشوایان و قبائل و اشراف عرب و پادشاهان خطه یمن بر او وارد شدند درحالیکه لباس های فاخر و زیبا و زربفت وشنلهای ملیله دوزی طلائی پوشیده و تاجهای مرصع و زرین با نگینهای پر بها بر سر نهاده بودند.

چون ان ها دیدند که حضرت صدیق اکبر(رض) با آنکه خلیفه مسلمین است و عظمت و جلال خلافت دارد و در مقامی خیلی برتر از انها میباشد مع الوصف فروتن و از ظاهر سازی و خودنمائی بیزار است و نظری به زر و زیور دنیا ندارد و مانند سایر مردم عادی لباس ساده میپوشد لهذا آنجا بخود امده باو اقتداء نموده براه او رفتند و آنچه را که پوشیده بودند ازتن بدر آورده لباس ساده پوشیدند . یکی از این پادشاهان ذوالکلاع پادشاه حمیر یمن بود که با جلال و سلطنت بمدینه آمد و علاوه بر خودش و قوم و اطرافیانش هزار غلام همراه داشت. او با همان لباس گران بها و تاج زرین بنزد ابوبکر آمد ولی چون او را با لباس ساده دید از لباس پادشاهی برون امد و مانند حضرت صدیق اکبر(رض) لباس ساده پوشید . گویا بعضی از همراهانش او را در این باب سرزنش می کنند آیا میدانید در جواب انها چه گفت ؟ جواب داد مگی میخواهید اکنون که مسلمان شده ام باز هم مانند زمان کفرم پادشاه متکبر و خود خواه باشم ؟ خیر چنین نخواهم بود، بخدا فسم هرگز نمیشود.  بلی پادشاهان و زعماء قبائل که نزد حضرت صدیق اکبر(رض) می آمدند با آنکه قبلا متکبر بودند متواضع می گشتند و پس از اینکه قبلا خودخواه بودند فروتن میشدند. بدرستی که شخصیت بزرگی وکرامت کامل انسانی در نهاد ابوبکر نهفته شده و مقام و جلال خلافت و فرمان روائی نه تنها تغییری در اخلاقش نداد بلکه او را متواضعتر از ماقبل خلافت نمود.

همین تواضع توأم با جلال خلافتش بود که سلاطین عرب و زعماء قبائل که بحضورش میامدند تحت تأثیر قرار گرفتند و آنها نیز به پیروی از او ماند او شده از جبروت و تکبر بیزار و فروتن گردیدند و لباس کبر از تن بدر آورده زندگی عادی و ساده اختیار نمودند.

 

+ افزوده شده چهارشنبه 1388/03/06ساعت 9:27 به همت حمید  | 
الحمد لله و الصلاة و السلام على رسولنا محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسان.

در ديدگاه و بينش اسلام ، پيامبر (ص) جانشينى نداشته زيرا امر خداوند بر اتمام و ختم نبوت و وحى بوده است.

بدين دليل ادعاى وجود كسى بعد از پيامبر اسلام كه خصوصيت عصمت و صفات رسولان خدا داشته و وجودش كمال بخشيدن و استمرار نبوت باشد ، از پيش باطل است.

ولى غرض و هدف مؤسسان مذهب شيعه ، در حقيقت خدايى دانستن حكم و شاهى است.

اين عقيده از از ايرانيان باستان و زرتشتيان نشأت گرفته است.

آنان شاهان و امپراطوران خود را از سوى خدا انتخاب شده دانسته و بر اساس آن اهميت زيادى به خون يا سلاله ى شاهى داشتند و شرط شاهى ، رگ خونى شاهان مى دانستند .

بهمين دليل مى بينيم در كتابهاى شيعه قصه هاى زيادى ساخته شده تا بدان وسيله شاهزادگان ايرانى يا رومانى را زنان بعضى امام زاده ها دانسته ، مانند قصه ازدواج دختر يزدگرد با حسين بن على و تولد شدن امام زين العابدين از آن دو سلاله ( سلاله ى شاهى + سلاله ى اهل بيت ).

اثباتى تاريخى بر اين ادعا نيست زيرا بنابه تاريخ آخرين شاه ايران در سن ۱۷ سالگى كشته مى شود .

و در صورت ازدواج حسين با دختر ايرانى ( كنيز جنگى ) از او فرزندى ذكر نشده و يقيناً امام زين العابدين مادرى ايرانى نداشته است.

و البته دكتور على شريعتى نيز گويا ادعاى اين ازدواجهاى شاهان را رد مى كرده است .

و امامان اهل بيت و زندگى شان خود بطلان عقيده ى شيعيان مبنى بر برحق دانستن آنها بر حكم و خلافت است.

زيرا آنان هيچ تمايل و ادعايى به شاهى و خلافت نداشته و برعكس شيعيان كه حكم را حق از دست رفته ى آنان مى دانستند ، امامان خود نه خواهان انقلاب بر حاكمان خود بودند و نه مخالف آنان بودند و در مجالس آنان دعوت شده و با آنان همانند علما و فقهاى ديگر مسلمانان رفتار مى شده است.

هارون الرشيد و امام رضا آنقدر بهم مودت داشتند كه در يك مكان و جا دفن شده اند كه اكنون بنام مشهدالرضا معروف شده كه آن قبلاً به مشهد هارون نيز معروف بوده است و سالهاى قبل خودم شاهد برنامه ى تلوزيونى ايران بمناسبت تولد امام رضا بودم كه به اين مسئله توجه شد.

تنها فردى كه از اهل بيت حكم و خلافت را بدست مى گيرد امام على ست كه فرزندش حسن عليهما السلام نيز از آن تنازل مى كند و اصرارى به گرفتن زمام حكم نداشته است.

و حسين عليه السلام نيز به شهادت تاريخ ،هدفش حكم و خلافت و انقلاب عليه يزيد نبوده است و رفتن او بسوى عراق به دعوت نامه هايى بود كه مرتب از او درخواست مى كردند كه براى رسيدگى به دوستان و طرفدارانش به آنجا رود.

كتب شيعه كاملاً اثبات مى كنند كه كسانى كه به امام حسين نامه نوشته و او را به عراق دعوت كردند ، در حقيقت توطئه چينان و شورشيانى بودند كه بعدها امام حسين و همراهانش را به قتل رساندند.

در كتب أعيان الشيعة از سيد حسن الأمين ، در قسمت بحث سوم آمده است :

....ثم بايع الحسين من اهل العراق عشرون الفاً غدروا به و خرجوا عليه و بيعته في أعناقهم فقتلوه ...

سپس از اهل عراق بيست هزار نفر با حسين بيعت كردند و به او خيانت كرده و بر عليه او بلند شدند و در حاليكه بيعت او در گردنهايشان مى بود او را كشتند...

و در كتاب الإحتجاج تأليف أبي منصور احمد بن علي بن ابي طالب الطبرسي از علماى قرن ششم

نيز آمده بر اين امر تكيه شده و از زبان فرزند حسين ، اهل عراق را نكوهش كرده كه با او عهد و ميثاق و بيعت كرده و او را كشتند.

و در كتب نفس المهموم از عباس قمى نيز آمده كه علي بن الحسين رضي الله عنهما خطاب به اهل كوفه كه گريه و شيون و زارى مى كردند ، گفت :

" تنوحون و تبكون من أجلنا فمن ذاالذي قتلنا؟! "

به خاطر ما شيون و زارى مى كنيد پس چه كسى ما را به قتل رساند؟!

و در كتاب مقتل الحسين  از علامه سيد عبدالرزاق الموسوى المقرم نيز خطبه اى به أم كلثوم نسبت داده كه اهل عراق را بسيار نكوهش و سرزنش و آنان را مسئول قتل و نهب اهل بيت و بهترين مردان (حسين) دانسته است.

البته تمام اين فتنه ها كه هدف آن شعله ور ساختن جنگهاى داخلى و متزلزل ساختن حكومت مسلمانان بوده است.

هر چند مسلمانان اهل السنة ، يزيد را تبرئه نمى كنند زيرا او حاكم و مسئول مردم است هر چند خود را از خون حسين  عليه السلام بريئ دانسته است.

ولى هدف از ذكر اين واقعه ى تكان دهنده و دردناك كه مسلمانان را تاكنون تحت تأثير قرار داده اينست كه حسين عليه السلام نه براى حكم و خلافت بلكه براى دعوت به دين اسلام كه دين خود و جدش بوده روانه مى شود و هر چند ياران رسول و پدرش او را از اهل عراق كه معروف به خيانت بودند برحذر داشتند ولى تقدير را نتوان كارى كرد.

عجيب ترين ادعايى كه مؤسسان مذهب شيعه به امامان خود مى چسپانند ، " تقيه " است !

آنان از يك طرف امامان را به خاطر حق گويى يا مقتول و يا مسموم بدست حاكمان وقت مى دانند و از سويى به آنان " تقيه " با حاكمان را ادعا مى شوند و بسيارى از سخنان امامان را دروغى مصلحتى براى حفظ جان خود و شيعيان مى دانند!

كار اين ادعا ( دروغ از ترس جان ) بجايى رسيده كه حتى غيبت و قايم شدن آخرين امام خود را از ترس جان دانسته و يكى از اسم هاى آن امام (امام ۱۲) را " خائف" يعنى " ترسيده " نوشته اند!

اين در حالى ست كه سخنان امامان اهل بيت مبنى بر عدم سكوت عليه ظلم است!

خوب، براى اينكه نگوييد به سؤالاتتان جواب ندادم ...

با جستجويى به اين كه ،كتاب تاريخى كه بدان استناد كرديد جز مخلوطى از دروغ با اندكى راست نيست.

و در ضمن در كتاب عقد الفريد نوشته كه به ابوبكر صديق  طعامى  از سوى يهودان  هديه داده شد ، و طبيبش به او مى گويد : تو غذايى مسموم خوردى و بعد از يكسال مى ميرى.

و البته اين را بعيد نمى توان ديد ، زيرا يهود هميشه اهل خيانت و دشمنى اهل اسلام بوده اند.

ولى افتراءاتى كه به خلفا داده ايد ( در كتاب مورد اعتمادتان ) اثباتى ندارد.

و اما اينكه ابوبكر از اسامه كه امير لشكر بود در خواست مى كند كه اگر صلاح ديد عمر را در كنار او نگه دارد ، نه تنها اشكالى شرعى نداشته بلكه بسيار زيبنده ى خليفه ى مسلمانان است كه با وجود اينكه مى توانسته خود دستور به ماندن عمر كند ( زيرا او ولى امر مسلمانان بوده ) از اسامه اين در خواست را كرده زيرا او به دستور پيامبر (ص) فرمانده ى سپاهى ست كه عمر در آن قرار داشته است.

و عمر نيز هميشه اسامه را به عنوان " أميرم " ( فرمانده ام ) صدا مى كرده . با وجود اينكه اسامه جوانى ۱۸ ساله و از او كوچكتر بود ولى چون به أمر رسول الله (ص) فرمانده ى لشكرى بوده كه عمر جزء آن مى بود ، او را با احترام به لقب خود صدا مى كرد.

مسلماً اگر امرى از رسول مبناى بر " خلافت علي " بود ، كسى آنرا رد نمى كرد.

و رسول اسلام در آخرين حج خود در عرفات مكه سخنان زيادى به گوش مردمان رساند و آنان را به تمام واجبات دين از جمله نيكى به زنان و بندگان ، ياد آور شد.

و سپس با نزول آيه ى " اليوم أكملت لكم دينكم و رضيت لكم الإسلام دينا " نهايتاً ، اثبات مى شود كه ديگر هيچ أمرى بر دين اسلام اظافه نخواهد شد.

و حتى اگر نزول اين آيه را به وقت غدير خم ، اثبات كنيم باز قضيه ى اينكه دين اسلام كامل شده و معناى آيه مبنى بر اين است كه  خداوند نعمت خود را به اتمام رسانده و آن نعمت " دين اسلام " به عنوان دين مورد رضايت خدا براى اين أمت ، مى باشد.

اكنون ما با شما يك سؤال داريم.

اگر ادعاى " امامت و جانشينى امام على " در غدير خم اعلام شد و هزاران صحابى من جمله عمر به آن گواه بوده و آن واقعه را " انتخاب على بعنوان خليفه " دانستند ، چه لزومى ست كه دوباره رسول خدا در هنگام مريضى كه آنقدر تب و حرارتشان بالا مى رفت كه خود را بارها با ريختن آب بر سر خنك مى كرد و نمى توانستند بر روى پاهايشان بايستند ، طلب قلم و ورق براى نوشتن چيزى كه بعد از آن امت گمراه نشود ، مى كنند؟

اين سؤال را شما نمى توانيد جواب گو باشيد !

زيرا اگر بگوييد رسول خدا (ص) مى خواست به خلافت على وصيت كند ، بر اين اساس است كه قبلاً اين امر را نكرده است و ادعاهاى قبلى شما باطل مى شود!

و البته در همه ى احوال ادعاى شما باطل است زيرا سرانجام رسول خدا صلوات الله عليه آن نامه ى آخر را ننوشت و نه شما و نه ما خبرى از آن نامه نداريم و آنچه شما ادعا مى كنيد جز خيال بافى نمى تواند باشد.

حال به احاديث ما ....

رسول خدا صلى الله عليه و على آله و سلم در آخرين لحظات بسيار مريضى بر ايشان فشار آورد تا جايى كه قادر به نماز خواندن بر جماعت نيز نبودند و اينكه ابوبكر بر مسلمانان نماز مى خواند حقيقت دارد ولى نه بدستور عايشه بلكه بدستور رسول خدا صلوات الله عليه.

و در كتب ما ذكر شده كه عايشه از امامت پدر خود در نماز ناراض بوده و به رسول خدا (ص) مى گويد : او مردى رقيق و دل نازك است و نمى تواند ( زيرا همه از غم بيمارى رسول مى گريستند و ابوبكر نيز ) پس به عمر دستور امامت بده .

كه رسول خدا (ص) مشورت آنان را رد و به ابوبكر امر كرده كه امام شود و خود نيز در نمازى بركنار ابوبكر مى نشيند و سپس ابوبكر با بقيه به رسول الله صلى الله عليه وسلم اقتدا مى كنند.

و همچنين در بخارى روايت شده كه رسول خدا (ص) درخواست قلم و وسيله اى براى نوشتن آخرين وصيت مى كند كه عمر از رفقت و براى آرامش رسول خدا (ص) اين كار را مشقتى براى رسول دانسته و طلب ايشان را بر اساس شدت تب مى خواند.

شما اينجا فقط عمر را متهم كرديد ، در حاليكه كتب مسلمانان بدون كم و كاستى اعلام مى دارد كه كسانى كه حضور داشتند ( و مسلماً على از آنان بود) نيز بر دو گروه بودند تعدادى به عمر حق داده و تعدادى آنرا قبول مى كردند.

سؤال ما اينجا دوباره متوجه شماست كه اگر امام على شرعاً وصى و جانشين بود ، چرا كارى نكرد؟

آيا عمر همه كاره بود و على هيچ كاره؟!

در بخارى نيز آمده :

حدثنا ‏ ‏إبراهيم بن موسى ‏ ‏أخبرنا ‏ ‏هشام ‏ ‏عن ‏ ‏معمر ‏ ‏عن ‏ ‏الزهري ‏ ‏عن ‏ ‏عبيد الله بن عبد الله ‏ ‏عن ‏ ‏ابن عباس ‏ ‏قال ‏
لما حضر النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال وفي البيت رجال فيهم ‏ ‏عمر بن الخطاب ‏ ‏قال ‏ ‏هلم أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده قال ‏ ‏عمر ‏ ‏إن النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏غلبه الوجع وعندكم القرآن فحسبنا كتاب الله واختلف أهل البيت واختصموا فمنهم من يقول قربوا يكتب لكم رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏كتابا لن تضلوا بعده ومنهم من يقول ما قال ‏ ‏عمر ‏ ‏فلما أكثروا اللغط ‏ ‏والاختلاف عند النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال قوموا عني قال ‏ ‏عبيد الله ‏ ‏فكان ‏ ‏ابن عباس ‏ ‏يقول إن الرزية كل الرزية ما حال بين رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏وبين أن يكتب لهم ذلك الكتاب من اختلافهم ولغطهم

در اين روايت عبد الله بن عباس ذكر شده كه :

" هنگامى كه رسول خدا احساس مى كرد وقت احتضار ( مرگ ) رسيده  ، گفت برايم كتابى بياوريد تا برايتان بنويسم بعد از گمراه نخواهيد شد. عمر گفت : درد بر پيامبر صلى الله عليه و سلم غلبه كرده و شما كتاب خدا را داريد ، پس كتاب خدا را ما كافى ست . پس اهل خانواده ( كسانى كه حضور داشتند ) اختلاف كردند كه آيا كتاب آورده و عده اى قول عمر را قبول كرده و عده ى مى گفتند كتابى بياوريد برايتان رسول الله صلى الله عليه و سلم بنويسد.

هنگامى كه اختلاف نزد نبي زياد شد ، رسول الله صلى الله عليه و سلم گفت : برويد از كنارم.

عبيد الله يكى از راويان حديث گفت : ابن عباس هميشه مى گفت  سبب ننوشتن كتاب رسول الله صلى الله عليه وسلم ، اختلاف آنان بود.

اولين حقيقت اينست كه اين روايت نمى تواند صحيد باشد زيرا رسول الله بنابه دلايل قرآنى نمى نوشته است و أمي بوده است.

و اينكه راوى اين روايت ابن عباس در زمان وفات رسول الله كودكى ۱۰ ساله بوده است بنابه قول خودش و در اتاق رسول الله كودكان راه نداشتند.

ثانياً روايتى ديگر منسوب به امام علي وجود دارد كه او مى گويد: از ترس  وفات سريع رسول الله زودتر درخواست كردم تا ايشان وصيت را بفرمايند و من حفظش كردم .

و در سفارشات رسول الله سخن از اخراج مشركين از جزيرة العرب و اين امور بوده و نه خلافت شخصى معين.

اكنون سؤال ديگر اينست كه آيا آن امرى كه رسول خدا مى خواست تذكر بدهد و بنويسد ، امرى اضافه به دين بوده است و از سوى خدا امر شده بوده يا نه؟

اگر ايشان مأمور به تبليغ آن امر مى بود ، پس هيچ كس نمى توانست جلو آنرا بگيرد زيرا خداوند در كتابش خطاب به رسول الله صلى الله عليه و سلم ، مى فرمايد:

" يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ، ان الله لا يهدي القوم الكافرين .المائدة ۶۷

اى فرستاده خدا ، آنچه از سوى خدا به تو نازل شد را ابلاغ كن ، و اگر نكردى رسالتش را بلاغ نكردى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند ، خداوند قوم كافران را هدايت نمى كند.

 

ما ايمان داريم كه رسول خدا در حفظ و ابلاغ امر خداوند كوتاهى نكرده و آنرا تمام و كمال رسانده است و خداوند نيز شاهد آن هست و فرموده : اليوم اكملت لكم دينكم و رضيت لكم الإسلام دينا .

و رسول خدا در حج آخر خود نيز مردم را شاهد بر اتمام أمر دين خدا كرد و سپس رو به آسمان كرده مى فرمايد : خداوندا تو شاهد باش كه من رسالت را كامل و تمام بلاغ كردم.

ـــــــــ اين موضوع را ان شاء الله   ادامه خواهيم داد زيرا از نظر كتب مسلمانان رسول خدا صلى الله عليه وسلم تكيه بر خلافت ابوبكر صديق رضي الله عنه داشته است.

+ افزوده شده چهارشنبه 1388/03/06ساعت 5:39 به همت محمدامین  | 
 
onLoad and onUnload Example